دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
چشم گشایش از خلق، نبود به هیچ بابمدر بزم بیسوادان، لب بسته چون کتابم
محرمی نیست در آفاق به محرومی منعین دریایم و سرگشتهتر از گردابم
مکن ای شمع با من سرکشی، کز پاکدامانیبه یک خمیازه خشک از تو قانع همچو محرابم
گر شوی با خبر از سوز دل بیتابمدم آبی نخوری تا نکنی سیرابم
نگردید از سفیدیهای مو آیینهام روشنزهی غفلت که در صبح قیامت میبرد خوابم
چهرهٔ یوسف ز سیلی گرمی بازار یافتسایهٔ دستی ز اخوان وطن میخواستم!
چه شبها روز کردم در شبستان سر زلفشکه اوراق دل صد پاره را بر یکدگر بستم
به تکلیف بهاران شاخسارم غنچه میبندداگر در دست من میبود، اول بار میبستم
از خود مرا برون بر، تا کی در این خراباتمستی و هوشیاری، سازد بلند و پستم
چه با من میتواند شورش روز جزا کردن؟که از دل سالها دامان محشر بود در دستم
تهی شود به لبم نارسیده رطل گرانز بس که ریشه دوانده است رعشه در دستم
جدا چو دست سبو از سرم نمیگرددز بس به فکر تو مانده است زیر سر دستم
از جام بیخودی کرد، ساقی خدا پرستمبودم ز بت پرستان، تا از خودی نرستم
راهی که راهزن زد، یک چند امن باشدایمن شدم ز شیطان، تا توبه را شکستم
دلتنگ از ملامت اغیار نیستمچون گل، گرفته در بغل خار نیستم
دیوانهام که بر سر من جنگ میشودجنس کساد کوچه و بازار نیستم
رزق میآید به پای خویش تا دندان به جاستآسیا تا هست، در اندیشه نان نیستم
نشتر از نامردمی در پردهٔ چشمم شکستاز ره هر کس به مژگان خار و خس برداشتم
بی نیاز از خلق از دست دعای خود شدمحاصل عالم ازین یک کف زمین برداشتم
من که روشن بود چشم نوبهار از دیدنمیک چمن خمیازه در آغوش چون گل داشتم
نرمی ره شد چون مخمل تار و پود خواب منجای گل، ای کاش آتش زیر پا میداشتم
عاقبت زد بر زمینم آن که از روی نیازسالهابر روی دستش چون دعا میداشتم
تمام از گردش چشم تو شد کار من ای ساقیز دست من بگیر این جام را کز خویشتن رفتم
ز همراهان کسی نگرفت شمعی پیش راه منبه برق تیشه زین ظلمت برون چون کوهکن رفتم