دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
هنوزم از دهان چون صبح بوی شیر میآمدکه چون خورشید، مطلعهای عالمگیر میگفتم!
من آن روزی که برگ شادمانی داشتم چون گلبهار خندهرو را غنچه تصویر میگفتم
بود از موی سفید امید بیداری مرابالش پر گشت آن هم بهر خواب غفلتم
عالم بیخبری بود بهشت آبادمتا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم
از دم تیغ که هر دم به سرم میباردمیتوان یافت که سهوالقلم ایجادم
عنانداری نمیآمد ز من سیل بهاران رادل دیوانه را در کوچه و بازار سر دادم
منم آن غنچه غافل که ز بیحوصلگیسر خود در سر یک خنده بیجا کردم
چو نقش پا گزیدم خاکساری تا شوم ایمنندانستم ز همواری فزون پامال میگردم
من که بودم گردباد این بیابان، عاقبتچون ره خوابیده بار خاطر صحرا شدم
از خاکیان ز صافی طینت جدا شدماز دست روزگار برون چون دعا شدم
درین قلمرو آفت، ز ناتوانیهابه هر کجا که نشستم خط غبار شدم
فیض در بیخبری بود چو هشیار شدمصرفه در خواب گران بود چو بیدار شدم
اول ز رشک محرمیم سرمه داغ بودچون خواب، رفته رفته به چشمش گران شدم
عشق بر هر کس که زور آورد، من گشتم خرابسیل در هر جا که پا افشرد، من ویران شدم
چون ماه مصر، قیمت من خواست عذر منگر یک دو روز بار دل کاروان شدم
بزرگان میکنند از تلخرویی سرمه در کارماگرچه با جواب خشک ازین کهسار خرسندم
مرا بیزار کرد از اهل دولت، دیدن دربانبه یک دیدن، ز صد نادیدنی آزاد گردیدم
منه انگشت بر حرفم، اگر درد سخن داریکه بر هر نقطه من صد بار چون پرگار گردیدم
ز راستی نبود شاخههای بی بر راخجالتی که من از قامت دو تا دارم
چو مینای پر از می فتنهها دارم به زیر سرشود پرشور عالم چون ز سر دستار بردارم
شود بار دلم آن را که از دل بار بردارمنهد پا بر سرم از راه هر کس خار بردارم
نظر برداشت شبنم در هوای آفتاب از گلبه امید که من از عارض او چشم بردارم؟
که میگوید پری در دیدهٔ مردم نمیآید؟که دایم در نظر باشد پریزادی که من دارم
شراب کهنه در پیری مرا دارد جوان دایمکه دارد از مریدان این چنین پیری که من دارم؟