دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
نمیباید سلاحی تیزدستان شجاعت راکه در سر پنجهٔ خصم است شمشیری که من دارم
تماشای بهشت از خلوتم بیرون نمیآردبه است از جنت در بسته زندانی که من دارم
ز اکسیر قناعت میشمارم نعمت الواناگر رنگین به خون گردد لب نانی که من دارم
امیدم به بی دست و پایی است، ورنهچه کار آید از دست و پایی که دارم؟
سپندست کز جا جهد، جا نمایددرین انجمن آشنایی که دارم
گویند به هم، مردم عالم گلهٔ خویشپیش که روم من که ز عالم گله دارم؟
نگاه گرم را سر ده به جانم تا دلی دارممرا دریاب ای برق بلا تا حاصلی دارم
از من خبر دوری این راه مپرسیدچندان نفسم نیست که پیغام گذارم
جگر سنگ به نومیدی من میسوزدآب حیوانم و از ریگ روان تشنهترم
میکنم در کار ساحل این کهن تابوت راتا به کی سیلی درین دریای طوفانی خورم؟
تا به کی بر دل ز غیرت زخم پنهانی خورمبا تو یاران می خورند و من پشیمانی خورم
چه نسبت است به مژگان مرا نمیدانمکه پیش چشمم و از پیش چشمها دورم
عزیزی خواری و خواری عزیزی بار میآورددر آغوش پدر از چاه و زندان بیش میلرزم
کمان بال و پر پرواز گردد تیر بی پر رادر آغوش وصال از بیم هجران بیش میلرزم
نخوابیده است با کین کسی هرگز دل صافمز بستر چون دعا از سینههای پاک برخیزم
ز خال گوشهٔ ابروی یار میترسمازین ستارهٔ دنباله دار میترسم
ز رنگ و بوی جهان قانعم به بیبرگیخزان گزیدهام از نوبهار میترسم
فتح بابی نشد از کعبه و بتخانه مرابعد ازین گوش بر آواز در دل باشم
چند در دایرهٔ مردم عاقل باشمتختهٔ مشق صد اندیشهٔ باطل باشم
چون گوهر گرامی آدم درین بساطمسجود آفرینش و مردود آتشم
هستی موهوم ما موج سرابی بیش نیستبه که بر لوح وجود خود خط باطل کشم
از غم دنیا و عقبی یک نفس فارغ نیمچون ترازو از دوسر دایم گرانی میکشم
دست و پا گم میکنم زان نرگس نیلوفریمن که عمری شد بلای آسمانی میکشم
دلی خالی ز غیبت در حضورم میتوان کردننیم غمگین به سنگینی اگر مشهور شد گوشم