دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
در عالم ایجاد من آن طفل یتیممکز شیر، به دشنام کند دایه خموشم
ز جوی شیر کردم تلخ بر خود خواب شیرین راخجل چون کوهکن زین بازی طفلانه خویشم
کیست جز آینه و آب درین قحطآبادکه کند گریه به روز سفر از دنبالم
در آشیان به خیال تو آنقدر ماندمکه غنچه شد گل پرواز در پر و بالم
نسازد لن ترانی چون کلیم از طور نومیدمنمک پروردهٔ عشقم، زبان ناز میدانم
به میزان قیامت، بیش کم، کم بیش میآیدزبان این ترازو را نمیدانم، نمیدانم
گل من از خمیر شیشه و جام است پنداریکه چون خالی شدم از باده، خندیدن نمیدانم
ربوده است ز من اختیار، جذبهٔ بحرعنان گسستهتر از رشتههای بارانم
بیداری دولت به سبکروحی من نیستهر چند که در چشم تو چون خوابِ گرانم
در هر که ترا دیده، به حسرت نگرانمعمری است که من زنده به جان دگرانم
نه ذوق بودن و نه روی بازگردیدنچو خنده بر لب ماتمرسیده حیرانم
شوم به خانه مردم، نخوانده چون مهمان؟که من به خانه خود چون نخوانده مهمانم
به عشق پاک کردم صرف عمر خود، ندانستمکه از تردامنی با غنچه همبستر شود شبنم
بعد ایامی که گلها از سفر باز آمدندچون نسیم صبحدم میباید از خود رفتنم
گر میزنم به هم کف افسوس، دور نیستبال و پری نمانده که بر یکدگر زنم
میکند چرخ ستمگر به شکرخنده حسابلب مخمور به خمیازه اگر باز کنم
خانهای از خانه آیینه دارم پاکترهر چه هر کس آورد با خویش مهمانش کنم
آه کز بی حاصلیها نیست در خرمن مراآنقدر حاصل که وقت خوشه چینی خوش کنم
رخنه در کار ز تسبیح فزون است مراچون دل خویش ز صد راهگذر جمع کنم؟
گوشهای کو، که دل از فکر سفر جمع کنمپا به دامان صدف همچو گهر جمع کنم
من که نتوانم گلیم خود برآوردن ز آبدیگری را از رفیقان دستگیری چون کنم؟
دعوی گردنفرازی با اسیری چون کنم؟در صف آزادمردان این دلیری چون کنم؟
روشندلی نمانده درین باغ و بوستانبا خود مگر چو آب روان گفتگو کنم
چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم؟دلم نمیدهد این صفحه را سیاه کنم