دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
نیست یک جبههٔ واکرده درین وحشتگاهننهم روی خود از شهر به صحرا چه کنم؟
من نه آنم که تراوش کند از من گلهایمیدهد خون جگر رنگ به بیرون، چه کنم؟
دردها کم شود از گفتن و دردی که مراستاز تهی کردن دل میشود افزون، چه کنم؟
بر فقیران پیشدستی کردن از انصاف نیستمیوه چون در شهر شد بسیار، نوبر میکنم
از بس نشان دوری این ره شنیدهامانجام را تصورِ آغاز میکنم
ابرام در شکستن من اینقدر چرا؟آخر نه من به بال تو پرواز میکنم؟
خنده و جان بر لبم یکبار میآید چو برقابر میگرید به حالم چون تبسم میکنم
میدهم جان در بهای حسن تا در پرده استمن گل این باغ را در غنچگی بو میکنم
نخل صنوبرم که درین باغ دلفریبخوشوقت میشوند حریفان ز شیونم
مرا ز سیر چمن غم، ترا نشاط رسدتو خنده گل و من داغ لاله میبینم
چو عکس چهره خود در پیاله میبینمخزان در آینه برگ لاله میبینم
همان ریزند خار از ناسپاسیها به چشم منبه مژگان گرچه از راه عزیزان خار میچینم
ز ناکامی گل از همصحبتان یار میچینمگلی کز یار باید چیدن از اغیار میچینم
هر مصلحت عقل، کم از کوه غمی نیستکو رطل گرانی که سبکبار نشینم؟
درین ریاض من آن شبنم گرانجانمکه در خزان به شکر خواب نو بهار روم
فکر شنبه تلخ دارد جمعه را بر کودکانمن چسان غافل به پیری از غم فردا شوم؟
ناتمامان، چون مه نو، یاد من خواهند کرداز نظر روزی که چون خورشید ناپیدا شوم
ز من کناره کند موج اگر حباب شومفریب من نخورد تشنه گر سراب شوم
نزدیک من میا که ز خود دور میشوموزبیخودی ز وصل تو مهجور میشوم
از دیده هرچه رفت، ز دل دور میشودمن پیش چشم خلق ز دل دور میشوم
شکایتی است که مردم ز یکدگر دارندحکایتی که درین روزگار میشنوم
چندان که درین دایره چون چشم پریدمحاصل نشد از خرمن دونان پر کاهم
به سیم قلب یوسف را نمیگیرند از اخوانمن انصاف از خریداران درین بازار میخواهم
زنده میسوزد برای مرده در هندوستاندل نمیسوزد در این کشور عزیزان را به هم