دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موجوقت شورش بر نمیدارند سر از پای هم
شود جهان لب پرخندهای، اگر مردمکنند دست یکی در گره گشایی هم
شدند جمع دل و زلف از آشنایی همشکستگان جهانند مومیایی هم
فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستمکه در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم
چون سرو گذشتم ز ثمر تا شوم آزادصد سلسله از برگ نهادند به پایم
نیست ما را در وفاداری به مردم نسبتیدیگران آبند و ما ریگ ته جوی توایم
از چشم زخم تو به مبادا شکسته دلعهدی که ما به شیشه و پیمانه بستهایم
بر حواس خویش، راه آرزوها بستهایماز علاج یک جهان بیمار فارغ گشتهایم
با دست رعشه دار، چو شبنم درین چمندامان آفتاب مکرر گرفتهایم
باور که میکند، که درین بحر چون حبابسر دادهایم و زندگی از سر گرفتهایم
چون کمان و تیر، در وحشت سرای روزگارتا به هم پیوستهایم از هم جدا افتادهایم
ما نام خود ز صفحه دلها ستردهایمدر دفتر جهان، ورق باد بردهایم
ما توبه را به طاعت پیمانه بردهایممحراب را به سجده بتخانه بردهایم
خمها چو فیل مست سر خود گرفتهانداز بس که درد سر سوی میخانه بردهایم
از صبح پرده سوز، خدایا نگاه داراین رازها که مابه دل شب سپردهایم
کوچه گرد آستین چون اشک حسرت نیستیمهمچو مژگان بر در یک خانه پا افشردهایم
صلح از فلک به دیدهٔ بیدار کردهایمرو در صفا و پشت به زنگار کردهایم
زیبا و زشت در نظر ما یکی شده استتا خویش را چو آینه هموار کردهایم
گل را به رو اگر نشناسیم عیب نیستما چشم در حریم قفس باز کردهایم
نومید نیستیم ز احسان نوبهارهرچند تخم سوخته در خاک کردهایم
نیست طول عمر را کیفیت عرض حیاتما به آب تلخ، صلح از آب حیوان کردهایم
عمر اگر باشد، تماشای اثر خواهید کردنعرهٔ مستانهای در کار گردون کردهایم!
کس زبان چشم خوبان را نمیداند چو ماروزگاری این غزالان را شبانی کردهایم !
گرچه خاکیم پذیرای دل و جان شدهایمچون زمین، آینهٔ حسن بهاران شدهایم