دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاکما درین غمکده یارب به چه کار آمدهایم؟
پرده بردار ز رخسار خود ای صبح امیدکه سیه نامه چو شبهای گناه آمدهایم
نیستیم از جلوهٔ باران رحمت ناامیدتخم خشکی در زمین انتظار افشاندهایم
ما چو سرو از راستی دامن به بار افشاندهایمآستین چون شاخ گل بر نوبهار افشاندهایم
نیست غیر از بحر، چون سیلاب، ما را منزلیگرد راه از خویش در آغوش یار افشاندهایم
دست ماگیر ای سبک جولان، که چون نقش قدمخاک بر سر، دست بر دل، خار در پا ماندهایم
یوسف مصر وجودیم از عزیزیها، ولیکهر که با ما خواجگی از سر گذارد، بندهایم
هر تلخیی که قسمتِ ما کرده است چرخمی نام کردهایم و به ساغر فکندهایم
زین بیابان گرمتر از ما کسی نگذشته استما ز نقش پا چراغ مردم آیندهایم
خواه در مصر غریبی، خواه در کنج وطنهمچو یوسف، بی گنه در چاه و زندان بودهایم
حسرت ما را به عمر رفته، چون برگ خزانمیتوان دانست از دستی که بر هم سودهایم
چون میوه پخته گشت، گرانی برد ز باغما بار نخل چون ثمر نارسیدهایم
نیفشانم چو یوسف تا ز دامن گرد تهمت رابه تکلیف عزیزان من ز زندان بر نمیآیم
بی عزیزان، مرگ پابرجاست عمر جاودانما چو اسکندر دل از آب بقا برداشتیم
یک جبهه گشاده ندیدیم در جهانپوشیده بود، روی به هر در گذاشتیم
ماداغ توبه بر دل ساغر گذاشتیمدور طرب به نشاهٔ دیگر گذاشتیم
هر کسی تخمی به خاک افشاند و ما دیوانگاندانه زنجیر در دامان صحرا کاشتیم
بر دانهٔ ناپخته دویدیم چو آدمما کار خود از روز ازل خام گرفتیم
نفسی چند که در غم گذراندن ستم استهمچو گل صرف شکر خنده بیجا کردیم
ستم به خویش ز کوتاهی زبان کردیمبه هر چه شکر نکردیم، یاد آن کردیم
بنای خانه بدوشی بلند کردهٔ ماستقفس نبود که ما ترک آشیان کردیم
آستین بر هر چه افشاندیم، دست ما گرفترو به ما آورد، بر هر چیز پشت پا زدیم
ما سیه بختان تفاوت را قلم بر سر زدیمهمچو مژگان سر ز یک چاک گریبان برزدیم
نیست ممکن از پشیمانی کسی نقصان کندشاخ گل شد دست افسوسی که ما بر سر زدیم