دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
خط به اوراق جهان، دیده و نادیده زدیمپشت دستی به گل چیده و ناچیده زدیم
هر دم از ماتم برگی نتوان آه کشیدچار تکبیر برین نخل خزان دیده زدیم
حاصل ما ز عزیزان سفر کردهٔ خویشمشت آبی است که بر آینهٔ دیده زدیم
دستش به چیدن سر ما کار تیغ کردچون گل به روی هر که درین باغ وا شدیم
کم نشد در سربلندی فیض ما چون آفتابسایهٔ ما بیش شد چندان که بالاتر شدیم
آسودگی کنج قفس کرد تلافییک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم
دست کوتاه ز دامان گل و پا در گلحال خار سر دیوار گلستان داریم
داغ عشق تو ز اندازهٔ ما افزون استدستی از دور برین آتش سوزان داریم
از حادثه لرزند به خود قصر نشینانما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم
در تلافی، میوهٔ شیرین به دامن میدهیمهمچو نخل پرثمر، سنگی که بر سر میخوریم
دست کرم ز رشتهٔ تسبیح بردهایمروزی نمیرود که به صد دل نمیرسیم
نه دین ما به جا و نه دنیای ما تماماز حق گذشتهایم و به باطل نمیرسیم
منعمان گر پیش مهمان نعمت الوان کشندما به جای سفره، خجلت پیش مهمان میکشیم!
یوسف به زر قلب فروشان دگرانندما وقت خوش خود به دو عالم نفروشیم
عنان گسستهتر از سیل در بیابانیمبه هر طرف که قضا میکشد شتابانیم
نظر به عالم بالاست ما ضعیفان رانهال بادیه و سبزهٔ بیابانیم
چه فتاده است بر آییم چو یوسف از چاه؟ما که خود را به زر قلب گران میدانیم
چیدهایم از دو جهان دامن الفت چون سروهر که از ما گذرد آب روان میدانیم
دارم عقیق صبر به زیر زبان خویشمانند خضر، تشنهٔ آب بقا نیم
دیوانهام ولیک بغیر از دو زلف یاردیگر به هیچ سلسلهای آشنا نیم
چون صبح، خنده با جگر چاک میزنیمدر موج خیز خون، نفس پاک میزنیم
بیاض گردن او گر به دست ما افتدچه بوسههای گلوسوز انتخاب کنیم!
دشمن خانگی آدم خاکی است زمینخانهٔ دشمن خود را ز چه آباد کنیم؟
پیش ازان کز یکدگر ریزیم چون قصر حبابخیز تا چون موجهٔ دریا وداع هم کنیم