دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
لذت نمانده است در آیندهٔ حیاتاز عیشهای رفته دلی شاد میکنیم
خضر با عمر ابد پوشیده جولان میکندما به این ده روزه عمر اظهار هستی میکنیم
طاعت ما نیست غیر از شستن دست از جهانگر نماز از ما نمیآید، وضویی میکنیم
آن سوخته جانم که اگر چون شرر از خلقدر سنگ گریزم، بتوان یافت به بویم
آن طفل یتیمم که شکسته است سبویماز آب، همین گریهٔ تلخی است به جویم
وفا و مردمی از روزگار دارم چشمببین ز سادهدلیها چه از که میجویم
دیگران از دوری ظاهر اگر از دل روندما ز یاد همنشینان در مقابل میرویم
سر ما در قدم دار فنا افتاده استما نه آنیم که بر دوش کسی بار شویم
ما نه زان بیخبرانیم که هشیار شویمیا به بانگ جرس قافله بیدار شویم
همان از طاعت من بوی کیفیت نمیآیداگر سجادهٔ خود در می گلفام میشویم
ما را گزیده است ز بس تلخی خماراز ترس، بوسه بر لب میگون نمیدهیم!
سودای آب حیوان، بیم زیان نداردعمر سبک عنان را، صرف مدام گردان
کار جهان تمامی، هرگز نمیپذیردپیش از تمامی عمر، خود را تمام گردان
زان چهرهٔ عرقناک، زنهار بر حذر باشسیلاب عقل و هوش است، این قطرههای باران
ایام نوجوانی، غافل مشو ز فرصتکاین آب برنگردد، دیگر به جویباران
همیشه داغ دل دردمند من تازه استکه شب خموش نگردد چراغ بیماران
دو چشم شوخ تو با یکدیگر نمیسازندکه در خرابی هم یکدلند میخواران
خفته را گر خفتگان بیدار نتوانند کردچون مرا بیدار کرد از خواب، خواب دیگران؟
گر نخواهی پشت پا زد بر جهان، پایی بکوبدست اگر نتوانی افشاند آستینی برفشان
گر به بیداری غرور حسن مانع میشودمیتوان دلهای شب آمد به خواب عاشقان
پیش ازین، بر رفتگان افسوس میخوردند خلقمیخورند افسوس در ایام ما بر ماندگان
نیست آسان خون نعمتهای الوان ریختنبرگریزان مکافات است دندان ریختن!
سالها گل در گریبان ریختی چون نوبهارمدتی هم اشک میباید به دامان ریختن
چو گل با روی خندان صرف کن گر خردهای داریکه دل را تنگ سازد، در گره چون غنچه زر بستن