دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
هیچ همدردی نمییابم سزای خویشتنمینهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن
این چنین زیر و زبر عالم نمیماند مداممینشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن
بوسی که ز کنج لب ساقی نگرفتممیبایدم اکنون ز لب جام گرفتن
چون دست برآرم به گرفتن، که ز غیرتبارست به من عبرت از ایام گرفتن!
ز اخوان راضیم تا دیدم انصاف خریدارانگوارا کرد بر من چاه را، از قیمت افتادن
از دست نوازش تپش دل نشود کمساکن نشود زلزله از پای فشردن
خط پاکی ز سیلاب فنا دارد وجود ماچه از ما میتوان بردن، چه با ما میتوان کردن؟
گریزد لشکر خواب گران از قطرهٔ آبیبه یک پیمانه از سر عقل را وا میتوان کردن
نمانده از شب آن زلف گرچه پاسی بیشهنوز درد دل آغاز میتوان کردن
گرفتم این که نظر باز میتوان کردنبه بال چشم، چه پرواز میتوان کردن؟
جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگونخنده در هنگامهٔ ماتم نمیباید زدن
قسمت خود بین نمیگردد زلال زندگیای سکندر، سنگ بر آیینه میباید زدن
زین بیابان میبرم خود را برون چون گردبادبیش ازین نتوان غبار خاطر صحرا شدن
چون سیاهی شد ز مو، هشیار میباید شدنصبح چون روشن شود بیدار میباید شدن
داشتم چون سرو از آزادگی امیدهامن چه دانستم چنین سر در هوا خواهم شدن؟
هر گنه عذری و هر تقصیر دارد توبهاینیست غیر از زود رفتن، عذر بیجا آمدن
دلم ز کنج قفس تا گرفت، دانستمکه در بهشت، مکرر نمیتوان بودن
خوش است فصل بهاران شراب نوشیدنبه روی سبزه و گل همچو آب غلتیدن
کنون که شیشهٔ میمالک الرقاب شده استز عقل نیست سر از خط جام پیچیدن
نیست جز پای خم امروز درین وحشتگاهسرزمینی که زمینگیر توان گردیدن
در عشق پیش بینی، سنگ ره وصال استشد سیل محو در بحر، از پیش پا ندیدن
بیستون را الم مردن فرهاد گداختسنگ را آب کند داغ عزیزان دیدن
ندارم محرمی چون کوهکن تا درد دل گویمز سنگ خاره میباید مرا آدم تراشیدن
جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیارکه در بهشت حلال است باده نوشیدن