دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
چه میپرسی ز من کیفیت حسن بهاران را؟که چون نرگس سر آمد عمر من در چشم مالیدن
انصاف نیست آیهٔ رحمت شود عذابچینی که حق زلف بود بر جبین مزن
خاکم به چشم در نگه واپسین مزنزنهار بر چراغ سحر آستین مزن
ز صد هزار پسر، همچو ماه مصر یکیچنان شود که چراغ پدر کند روشن
ز عمر، قسمت ما نیست جز زمان وداعچو آن چراغ که وقت سحر شود روشن
درین دو هفته که ابر بهار در گذرستتو نیز دامن امید چون صدف واکن
دل را به آتش نفس گرم آب کنای غافل از خزان، گل خود را گلاب کن
از زخم سنگ نیست در بسته را گزیرروی گشاده را سپر حادثات کن
از آب زندگی به شراب التفات کناز طول عمر، صلح به عرض حیات کن
فریب شهرت کاذب مخور چو بیدردانبه جای تربت مجنون مرا زیارت کن!
این راه دور، بیش ز یک نعرهوار نیستای کمتر از سپند، صدایی بلند کن
هر چند ز ما هیچکسان کار نیایدکاری که به همت رود از پیش، خبر کن
به خاکمال حوادث بساز زیر فلکبه آسیا نتوان گفت گرد کمتر کن
منمای به کوته نظران چهرهٔ خود رااز آه من ای آینه رخسار حذر کن
عمر عزیز را به میناب صرف کناین آب را به لالهٔ سیراب صرف کن
سر جوش عمر را گذراندی به درد میدرد حیات را به می ناب صرف کن
هر کس که زر به زر دهد اهل بصیرت استفصل شکوفه را به میناب صرف کن
سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکنگر توانی، آشنایی با نگاه خود مکن
قبلهٔ من! عکس در شرع حیا نامحرم استخلوت آیینه را هم جلوهگاه خود مکن
به استخاره اگر توبه کردهای زاهدبه استخاره دگر زینهار کار مکن
ز باده توبه در ایام نوبهار مکنبه اختیار پشیمانی اختیار مکن
در قلزمی که ابر کرم موج میزنداندیشه چون حباب ز دامانتر مکن
از خود برون نرفته هوای سفر مکناین راه را به پای زمین گیر سر مکن
ساقیا صبح است می از شیشه در پیمانه کنحشر خواب آلودگان از نعرهٔ مستانه کن