دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
میرود فیض صبوح از دست، تا دم میزنیپیش این دریای رحمت، دست را پیمانه کن
از شتاب عمر گفتم غفلت من کم شودزین صدای آب، سنگینتر شد آخر خواب من
صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفیدپردهٔ دیگر شد از غفلت برای خواب من
نباشم چون ز همزانویی آیینه در آتش؟که میآید برون از سنگ و از آهن رقیب من!
یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید منبا هیچ قفل، راست نیامد کلید من
مرگ هیهات است سازد از فراموشان مرامن همان ذوقم که مییابند از گفتار من
به یک خمیازهٔ گل طی شد ایام بهار منبه یک شبنم نشست از جوش، خون لاله زار من
در حسرت یک مصرع پرواز بلندستمجموعهٔ برهم زدهٔ بال و پر من
گفتم از پیری شود بند علایق سستترقامت خم حقلهای افزود بر زنجیر من
یک دل غمگین، جهانی را مکدر میکندباغ را در بسته دارد غنچهٔ دلگیر من
با خرابیهای ظاهر، دلنشین افتادهامسیل نتواند گذشت از خاک دامنگیر من
جوانی برد با خود آنچه میآمد به کار از منخس و خاری به جا مانده است از چندین بهار از من
بجز کسب هوا از من دگر کاری نمیآیددرین دریای پرآشوب پنداری حبابم من
به خاک افتم ز تخت سلطنت چون در خمار افتمچو آید گردن مینا به کف، مالک رقابم من
دیدهٔ بیدار انجم محو شد در خواب روزهمچنان در پردهٔ غیب است خواب چشم من
اندیشه از شکست ندارم، که همچو موجافزوده میشود ز شکستن سپاه من
کشاکش رگ جان من اختیاری نیستچو موج، در کف دریا بود اراده من
بر لب چاه زنخدان تشنه لب استادهامآه اگر از سستی طالع نلغزد پای من!
با کمال ناگواریها گوارا کرده استمحنت امروز را اندیشهٔ فردای من
خون میخورد کریم ز مهمان سیر چشمداغ است عشق از دل بی آرزوی من
گردون سفله لقمهٔ روزی حساب کردهر گریهای که گشت گره در گلوی من
بر حریر عافیت نتوان مرا در خواب کردمیشناسد بستر بیگانه را پهلوی من
به نسیمی ز هم اوراق دلم میریزدبه تامل گذر از نخل خزان دیدهٔ من
از آن خورند به تلخی، شرابِ نابِ مراکه بیتلاش به چنگ آمده است شیشهٔ من