دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
خرابحالی ازین بیشتر نمیباشدکه جغد خانه جدا میکند ز خانهٔ من
عاقبت پیر خرابات ز بیپرواییریخت پیش بط می سبحهٔ صد دانهٔ من
ز گریهای که مرا در گلو گره گرددسپهر سفله کند کم ز آب و دانهٔ من
من و سیری ز عقیق لب خوبان، هیهاتخشکتر میشود از میلب پیمانهٔ من
میشود نخل برومند سبکبار از سنگسخن سخت، گران نیست به دیوانهٔ من
رفتی و رفت روشنی از چشم و دل مرابا میهمان ز خانه صفا میرود برون
یک ساعت است گرمی هنگامهٔ هوسزود از سر حباب هوا میرود برون
هر تمنایی که پختم زیر گردون، خام شدزین تنور سرد هیهات است نان آید برون
دست تا بر ساز زد مطرب، دل ما خون گریستاز زمین ما به ناخن آب میآید برون
غم ز محنت خانهٔ من شاد میآید برونسیل از ویرانهام آباد میآید برون
هر کجا تدبیر میچیند بساط مصلحتاز کمین بازیچهٔ تقدیر میآید برون
از حوادث هر که را سنگی به مینا میخورداز دل خونگرم ما آواز میآید برون
چون نظر بر حاصل عمر عزیزان میکنماز دل بیحاصلم صد آه میآید برون
نالهٔ ناقوس دارد هر سر مو بر تنماین سزای آن که از بتخانه میآید برون
داغ بر دل شدم از انجمن یار بروندست خالی نتوان رفت ز گلزار برون
مرا هر کس که بیرون میکشد از گوشهٔ خلوتستمکاری است کز آغوش یارم میکشد بیرون
زنده شد عالمی از خندهٔ جانپرور اوکه گمان داشت وجود از عدم آید بیرون؟
بر سیه بختی ارباب سخن میگریدنالهای کز دل چاک قلم آید بیرون
نشاهٔ بادهٔ گلرنگ به تخت است مدامدولت از سلسلهٔ تاک نیاید بیرون
گر بداند که چه شورست درین عالم خاککشتی از بحر خطرناک نیاید بیرون
آنقدر خون ز لب لعل تو در دل دارمکه به صد گریهٔ مستانه نیاید بیرون
هر که داند که خبرها همه در بیخبری استهرگز از گوشهٔ میخانه نیاید بیرون
دلیل راحت ملک عدم همین کافی استکه طفل گریه کنان آید از عدم بیرون
کسی که مینهد از حد خود قدم بیرونکبوتری است که میآید از حرم بیرون