دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
ز آسمان کهنسال چشم جود مدارنمیدهد، چو سبو کهنه گشت، نم بیرون
بر لب ساغر ازان بوسهٔ سیراب زنندکه نیارد سخن از مجلس مستان بیرون
زلیخا همتی در عرصهٔ عالم نمییابدبه امیدی که آید یوسف از چاه وطن بیرون
پردهٔ عصمت ندارد تاب دست انداز شوقرو به کنعان کرد از دست زلیخا پیرهن
از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشقابروی بی اشارهٔ محراب را ببین
خون مرا به گردن او گر ندیدهایدر ساغر بلور، میناب را ببین
گر ندیدی شاخ گل را با خزان آمیختهبر سر دوش من آن دست نگارین را ببین
دامن فانوس آن وسعت ندارد، ور نه منگریهها دارم چو شمع انجمن در آستین
از سکندر صفحهٔ آیینهای بر جای ماندتا چه خواهد ماند از مجموعهٔ ما بر زمین
آدم مسکین به یک خامی که در فردوس کردچاک شد چون دانهٔ گندم دل اولاد او
ما ز بوی پیرهن قانع به یاد یوسفیمنعمت آن باشد که چشمی نیست در دنبال او
طومار درد و داغ عزیزان رفته استاین مهلتی که عمر درازست نام او
طلبکار تو دارد اضطرابی در جهانگردیکه پنداری زمین را میکشند از زیر پای او
نمیدانم کجا آن شاخ گل را دیدهام صائبکه خونم را به جوش آورد رنگ آشنای او
من نیستم حریف زبانت، مگر زنماز بوسه مُهر بر لبِ حاضرجواب تو
هرگز نبود رسم ترا خواب صبحگاهما را به صد خیال فکنده است خواب تو
من آن زمان چو قلم سر ز سجده بردارمکه طی چو نامه شود روزگار فرقت تو
مکرر بر سر بالین شبنم آفتاب آمدنشد روشن شود یک بار چشم اشکبار از تو
به قسمت راضیم ای سنگدل، دیگر چه میخواهیخمار بیشراب از من، شراب بی خمار از تو
چه آرزوی شهادت کنم، که سوخته استبه داغ یاس، جگر گوشهٔ خلیل از تو
خاطرت از شکوهٔ ما کی پریشان میشود؟زلف پر کرده است از حرف پریشان، گوش تو
درین راه به دل نزدیک، گمراهی نمیباشدکه جای سبزه خیزد خضر از صحرای عشق تو
خواهی حنای پا کن و خواهی نگار دستمن مشت خون خویش نمودم حلال تو
ذوق وصال میگزد از دور پشت دستگرم است بس که صحبت من با خیال تو