دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
به بی برگان چنان ای شاخ گل مستانه میخندیکه در خواب بهاران است پنداری خزان تو
دایم به روی دست دعا جلوه میکنیهرگز ندیده است کسی نقش پای تو
حق ما افتادگان را کی توان پامال کرد؟بوسهٔ من کارها دارد به خاک پای تو!
شادم به مرگ خود که هلاک تو میشومبا زندگی خوشم که بمیرم برای تو
در جبههٔ ستارهٔ من این فروغ نیستیارب به طالع که شدم مبتلای تو؟
خبر به آینه میگیرم از نفس هر دمبه زندگی شدهام بس که بدگمان بی تو
سایهٔ بال هما خواب گران میآرددر سراپردهٔ دولت دل بیدار مجو
بیخودان، از جستجو در وصل فارغ نیستندقمری از حیرت همان کوکو زند در پای سرو
مرا ز خضر طریقت نصیحتی یادستکه بی گواهی خاطر به هیچ راه مرو
چاه این بادیه از نقش قدم بیشترستبیچراغ دل آگاه به این راه مرو
چو غنچه دست و رخی تازه کن به شبنم اشکنشسته روی به دیوان صبحگاه مرو
حرف گفتن در میان عشق و دل انصاف نیستصاحب منزل ازو، منزل ازو، اسباب ازو
من بستهام لب طمع، اما نگار مندارد دهان بوسه فریبی که آه ازو!
باغ و بهار چشم و دل قانع من استصحرای سادهای که نروید گیاه ازو
خصم درونی از برون، بارست بر دل بیشتربا دشمنان کن آشتی، با خویشتن در جنگ شو
چون شبنم روشن گهر، با خار و گل یکرنگ شوبگذار رعنایی ز سر، بیزار از نیرنگ شو
زنهار در دار فنا، انگور خود ضایع مکنگر باده نتوانی شدن، منصور وار آونگ شو
از جهان آب و گل بگذر سبک چون گردبادچون ره خوابیده، بار خاطر صحرا مشو
از چراغی میتوان افروخت چندین شمع رادولتی چون رو دهد، از دوستان غافل مشو
در کهنسالی ز مرگ ناگهان غافل مشوبرگ چون شد زرد، از باد خزان غافل مشو
مشرق خمیازه میسازد دهن را حرف پوچمستی بی درد سر خواهی، لب پیمانه شو
روزگار زندگانی را به غفلت مگذراندر بهاران مست و در فصل خزان دیوانه شو
سوگند میدهم به سر زلف خود تراکز من اگر شکسته تری یافتی بگو
نیست در پایان عمر از رعشه پیران را گزیربر فروغ خویش میلرزد چراغ صبحگاه