دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
هست در قبضهٔ تقدیر، گشاد دل تنگحل این عقد ز سرپنجهٔ تدبیر مخواه
مرگ بیمنت، گواراتر ز آب زندگی استزینهار از آب حیوان عمر جاویدان مخواه
چون لاله گرچه چشم و چراغم بهار راتر میکنم به خون جگر، نان سوخته
نگردد چون کف افسوس هر برگ نهال من؟که چون بادام آوردند در باغم نظربسته
مژگان من نشد خشک، تا شد جدا ز رویتگوهر نمیشود بند، در رشتهٔ گسسته
دلگیر نیست از تن، جانهای زنگ بستهکنج قفس بهشت است، بر مرغ پرشکسته
ز پیری میکند برگ سفر یک یک حواس منز هم میریزد اوراق خزان آهسته آهسته
دو دولت است که یکبار آرزو دارم:تو در کنار من و شرم از میان رفته
به آب روی خود در منتهای عمر میلرزمبه دست رعشه دارم ساغر سرشار افتاده
سر بر تن من نیست ز آشفته دماغیزان دم که سبوی میم از دوش فتاده
دیوان ما و خود را، مفکن به روز محشردر عذر خشم بیجا، یک بوسهٔ بجا ده
از پا فتادگانیم، در زیر پا نظر کناز دست رفتگانیم، دستی به دست ما ده
بیگانگی ز حد رفت، ساقی می صفادهما را ز خویش بستان، خود را دمی به ما ده
به یاد هر چه خوری، می همان نشاط دهدبه ذوق نشاهٔ طفلی، می دو ساله بده
نمیدهی قدح بی شمار اگر ساقیشمار قطرهٔ باران کن و پیاله بده!
اکنون که شد سفید مرا چشم انتظاراز سرمهٔ سیاهی منزل چه فایده؟
بعد عمری چون صدف گر قطرهٔ آبی خورمدر گلوی تشنهام چون سنگ میگردد گره
از هجر و وصل نیست گشایش دل مراچون گوهرست قسمت من از دو سو گره
کیفیت است مطلب از عمر، نه درازیخضر و حیات جاوید، ما و می دو ساله
هر چند برآوردهٔ آن جان جهانمچون خانه ندارم خبر از صاحب خانه
ز استادن آب روان سبز گرددمجو چون خضر، هستی جاودانه
به دست تهی میگشایم گرههاز کار سیه روزگاران چو شانه
خوشا رهنوردی که چون صبح صادقنفس راست چون کرد، گردد روانه
گرد سفر ز خویش فشاندند همرهانتو بیخبر هنوز میان را نبستهای