دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
ای زلف یار، اینقدر از ما کناره چیست؟ما دلشکستهایم و تو هم دل شکستهای
کهنه دیوار ترا دارد دو عالم در میانخواهی افتادن به هر جانب که مایل گشتهای
بر نمیخیزد به صرصر نقشم از دامان خاکوادی امکان ندارد همچو من افتادهای
پیراهنی که میطلبی از نسیم مصردامان فرصتی است که از دست دادهای
کیستم من، مشت خار در محیط افتادهایدل به دریا کردهای، کشتی به طوفان دادهای
با جگر خوردن قناعت کن که این مهمانسراجز غم روزی ندارد روزی آمادهای
بر روی هم هر آنچه گذاری وبال توستجز دست اختیار که بر هم نهادهای
شکر توام ز تیغ زبان موج میزندچون آب اگر چه خون مرا نوش کردهای
بسیار آشنا به نظر جلوه میکنیای گل مگر ز دیدهٔ من آب خوردهای؟
در پلهٔ غرور تو دل گرچه بی بهاستارزان مده ز دست، که یوسف خریدهای
در شکست ماست حکمتها، که چون کشتی شکستغرقهای را دستگیری میکند هر پارهای
مشو زنهار ایمن از خمار بادهٔ عشرتکه دارد خندهٔ گل، گریهٔ تلخ گلاب از پی
ز نالههای غریبانه منع ما نکنیاگر دل شبی از کاروان جدا افتی
از تندباد حادثه شمع مرا بخرچون دست دست توست، به دست حمایتی
من آن روزی که چون شبنم عزیز این چمن بودمتو ای باد سحرگاهی کجا در بوستان بودی؟
ای آینه! در روی زمین دیدنیی نیستبیهوده چرا منت پرداز کشیدی؟
در کنج قفس چند کنی بالفشانی؟بس نیست تو را آن چه ز پرواز کشیدی؟
دو روزی نیست افزون عمر ایام برومندیمشو غافل ز حال تلخکامان تا ثمر داری
به فکر چارهٔ ما هیچ صاحبدل نمیافتددل ما دردمندان چشم بیمارست پنداری
مرا از زندگانی سیر کرد از لقمهٔ اولطعام این خسیسان آب شمشیرست پنداری
چنان از موج رحمت شد زمین و آسمان خالیکه دریای سراب و ابر تصویرست پنداری
در گلشن حسن تو خلل راه ندارددر خواب بهارست خزانی که تو داری
از صحبت باد سحر ای غنچهٔ بی دلدر دست به جز سینهٔ صد چاک چه داری؟
چون گره شد به گلو لقمهٔ غم، باده طلببه حلالی خور اگر آب حرامی داری