دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
ای عقیق از من لب تشنه فراموش مکنکه درین دایره امروز تو نامی داری
ای گل شوخ که مغرور بهاران شدهایخبرت نیست که در پی چه خزانی داری
ما به امید عطای تو چنین بیکاریمکار ما را به امید دگران نگذاری
نخل امید تو آن روز شود صاحب برگکه سبکباری خود را به خزان نگذاری
عمر چون قافله ریگ روان در گذرستتا بنا بر سر این ریگ روان نگذاری
رحم کن بر دل بیطاقت ما ای قاصدناامیدی خبری نیست که یکبار آری
این دزدها تمام شریکند با عسسپیش فلک شکایت دونان چه میبری؟
به امید رهایی با تو حال خویش میگفتمتو هم یک حلقه افزودی به زنجیر من ای قمری
تویی در دیدهام چون نور و محرومم ز دیدارتنمیدانم ز نزدیکی کنم فریاد، یا دوری
ز حرف حق درین ایام باطل بوی خون آیدعروج دار دارد نشاهٔ صهبای منصوری
ریزش اشک مرا نیست محرک در کاردامن ابر بهاران نفشرده است کسی
لب نهادم به لب یار و سپردم جان راتا به امروز به این مرگ نمرده است کسی
چشم بیداری است هر کوکب درین وحشت سرادر میان اینقدر بیدار، چون خوابد کسی؟
عمر با صد ساله الفت بیوفایی کرد و رفتاز که دیگر در جهان چشم وفا دارد کسی؟
نیست غیر از گوشهٔ دل در جهان آب و گلگوشهٔ امنی که یک ساعت بیاساید کسی
در جهان آگهی خضری دچار من نشدمیروم از خود برون، شاید که پیش آید کسی
غم بی حاصلی خویش نخوردی یک بارچند در فکر زمین و غم حاصل باشی؟
چنان گرم از بساط خاک بگذرکه شمع مردم آینده باشی
سوز پنهانی چو شمع آخر گریبانم گرفتاز گریبان سرزند از هر چه دامن میکشی
کثرت و تفرقه در عالم گفتار بودکه جهانی همه یک تن شود از خاموشی
سینه باغی است که گلشن شود از خاموشیدل چراغی است که روشن شود از خاموشی
هر چه از دل میخورم، از روزیم کم میکننددر حریم سینهٔ من دل نبودی کاشکی
آن که آخر سر به صحرا داد بی بال و پرمروز اول این قفس را در گشودی کاشکی
نیست جز داغ عزیزان حاصل پایندگیخضر، حیرانم، چه لذت میبرد از زندگی