دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
همچو شمع صبح میلرزد به جان خویشتناز سفیدیهای موی من چراغ زندگی
شد از فشار گردون، موی سفید و سر زدشیری که خورده بودیم، در روزگار طفلی
زینهار از لاله رخساران به دیدن صلح کنکز نچیدن میتوان یک عمر گل چید از گلی
ز دست راست ندانستمی اگر چپ راچه گنجها به یمین و یسار داشتمی
زبان شکوه اگر همچو خار داشتمیهمیشه خرمن گل در کنار داشتمی
همسایهٔ وجود نباشد اگر عدمچون ملک نیستی نتوان یافت عالمی
همچو بوی گل که در آغوش گل از گل جداستهم برون از عالمی، هم در کنار عالمی
پیش و پس اوراق خزان نیم نفس نیستخوشدل چه به عمر خود و مرگ دگرانی؟
از دور نیفتد قدح بزم مکافاتزهری که چشیدن نتوانی، نچشانی
طومار زندگی را، طی میکند به یک شباز شمع یاد گیرید، آداب زندگانی
از باده توبه کردن مشکل بود، وگرنهسهل است دست شستن، از آب زندگانی
چند در خواب رود عمر تو ای بی پروا؟آنقدر خواب نگه دار که در گور کنی
برگ عشرت مکن ای غنچه که ایام بهارآنقدر نیست که پیراهن خود چاک کنی
پیش از آن دم که کند خاک تو را در دل خونمی به دست آر که خون در جگر خاک کنی
زمین، سرای مصیبت بود، تو میخواهیکه مشت خاکی ازین خاکدان به سر نکنی؟
نیستی گردون، ولی بر عادت گردون تو هممیکشی آخر چراغی را که روشن میکنی
زیر سپهر، خواب فراغت چه میکنی؟در خانهٔ شکسته اقامت چه میکنی؟
ای عقل شیشه بار که گل بر تو سنگ بوددر کوهسار سنگ ملامت چه میکنی؟
تعمیر خانهای که بود در گذار سیلای خانمان خراب، برای چه میکنی؟
در سپند من سودازده آتش مزنیدکه پریشان شود از نالهٔ من انجمنی
دل نبندند عزیزان جهان در وطنیکه به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی
خاطر از وضع مکرر زود در هم میشودیک دو ساغر نوش کن تا عالم دیگری شوی
میخورد شهر به هم، گر تو ستمگر یک روزسیل زنجیر جنون سر به بیابان ندهی
کمند زلف در گردن گذشتی روزی از صحراهنوز از دور گردن میکشد آهوی صحرایی