دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
منشین به شاهد آب رخ پارسا مبرآیینهٔ صفا به دم بیصفا مبر
امروز کار و بار جهان را خراب گیرفردا که شنبه است شگون از شراب گیر
می است چاره غم هوشمند را چه خبررموز با می تلخ است قند را چه خبر
به بیرحمی دلی دارد دل صیاد از آن خوشترزبانی در کنایت سیلی استاد از آن خوشتر
دچار هرکه شوی جز سراغ یار مگیرسپند بر سر آتش شو و قرار مگیر
یک باره در وفا برآوروین قهر قدیم را سر آور
طلوع باده ز شام و سحر دریغ مدارز خاک جرعه خود چون قمر دریغ مدار
ای مطرب جان سوخت دلم پرده دگر گیریا پرده ازین راز به یک مرتبه برگیر
بزم خاص است در او نکته به دستور بیارمعنی دور طلب کن سخن دور بیار
هر روز هست ناله مرغان درازترگلزار بی وفاتر و گل بی نیازتر
چشمش به راهی می رود مژگان نمناکش نگردر سینه دارد آتشی پیراهن چاکش نگر
افلاک فتنه زاده به دامان روزگاربرکرده سر بلا ز گریبان روزگار
چشم زخم خلق را با حسن روزافزون چه کارهر که را زلف و رخ اعجازست با افسون چه کار
غم گرد فراق دید از دورآویخت دگر به جان رنجور
تعظیم پیام دل آگاه نگه دارپیغام دل خویش مگو آه نگه دار
دارم دلی ز طایر وحشی رمیده ترهرچند دورتر ز کسان آرمیده تر
هردم از زلف تو دارم کافرستانی دگردم به دم نو می کنم از رویت ایمانی دگر
ای صبا از گل عطار نشانی به من آروز گلستان نشابور خزانی به من آر
درد دل را می کنم با صبر پیوندی دگربر طبیب خود تغافل می زنم چندی دگر
فارغ تر از دل تو ندیدم دلی دگرایزد تو را سرشته ز آب و گلی دگر
هر که از درگه تو گردد بازهمه درها برو کنند فراز
آن را که برد به مسند رازاول در زاریش کند باز
تو درنیافتهای لذت وفا هرگزدلت به مهر نگردیده آشنا هرگز
بخت ما سست و عشق تو فیروزما همه خوشه چین تو خرمن سوز