دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
ببند دست و می از شیشه در گلویم ریزکه من به قول دف و چنگ نشکنم پرهیز
چرخ پرویز نیست آتش بیزنه ممری درو نه جای گریز
غمم به عیش درآمیخت عشق رنگ آمیزکنون نه هست غمم کند و نی نشاطم تیز
شوریده است آب و گل قالبم هنوزدیوانه بیم می برد از مشربم هنوز
دل ها همه به بوی گل آویختست بازعیشی به طرف هر چمن انگیختست باز
سخن گویید با من کمتر امروزکه دارم دل به جای دیگر امروز
خمش ز لابه که طبعش مشوشست هنوزشکر بخور مکن شعله سرکشست هنوز
جام گیر اختر افتاده بر افلاک اندازروح شو عاریت خاک سوی خاک انداز
سر برآور بر کله داران قباها تنگ سازروی بنما عاقل و دیوانه را یک رنگ ساز
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوزصاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
پی تدارک تقصیر صبحدم برخیزبه بام میکده خورشید زد علم برخیز
فتاده ام به میان غم از کران برخیزبه تیر غمزه ابروی چون کمان برخیز
نشست اختر پروین ز پرنیان برخیزغبار کاهکشان رفت میکشان برخیز
از طور صلح و عربده بیگانه ام هنوزبر آتشی نتاخته پروانه ام هنوز
مرد بی حوصله مردانه نگردد هرگزخوف گرد دل دیوانه نگردد هرگز
گر به دل خلوت نداری از جهانبانی گریزور مسلط نیستی بر خود زسلطانی گریز
سوی صحرای حقیقت برد عشقم از هوسمست می گشتم به قصد صید و می راندم فرس
ناله اصحاب مسجد نیست بی فریادرستا مؤذن می شود بیدار می خوابد عسس
کسی به مشک نگفتست کم کن از انفاسکه از دم خوش تو خسته می شود کناس
گشود ابر بغل بر چمن سپاس سپاسز زیر پرده برآمد عروس خوش انفاس
اکسیر حسن در نظر پارسا شناساقبال اهل دل ز قبول خدا شناس
شورش عشق از دل شیدا مپرسحال ما می بین و کار ما مپرس
فصلی چنین گذشت و سحابی ندید کسبر کشتِ تشنهای نم آبی ندید کس
به امید توام خرسند ازین پسنخواهم گشت حاجتمند ازین پس