دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
از نیاز و طاعتم مقصود دیدارست و بسچون شود روز قیامت با توام کارست و بس
ما به دل شادیم از باغ و بهار ما مپرسدر جهان عشق زادیم از دیار ما مپرس
بگو به دیر خرابات السلام و مترسبه جام و مغبچه در باز ننگ و نام و مترس
خسته را فاتحهای از لب خندان تو بستشنه را مژدهای از چشمه حیوان تو بس
ای که نامه مینویسی سوی من فرمان نویسخدمتی کز دست میآید مرا بر جان نویس
صبح شد راه شهر و برزن پرسباده بستان و مصرف از من پرس
دست کسی نبسته و افسون نکرده کسهستی تمام برده و محزون نکرده کس
با حکمت ایستادهام اینم پناه بسبا عفوت این گنه که ندارم گناه بس
تو عیش و ناز مرا از امیدواری پرسذلیل دوست شو و قدر من ز خواری پرس
تو کودکی به بزرگان زبان درازی بسبه صید شیردلان قصد شاهبازی بس
به اختیار تو در باختم ارادت خویشکنون به لطف تو مستغنیم من درویش
دهر پرفتنه و شورست ز چشم سیهشداری از چشم بد خلق خدایا نگهش
یارب آن سرو که پرورده ای از اشک منشآفت صرصر بیگانه ببر از چمنش
در بغل مصحف و سجاده تقوا بر دوشبرد از مدرسه ام مغبچه باده فروش
از خوی کریم تو گنه گشت فراموششرمنده نماندیم زهی عفو خطاپوش
بزم خالی می شود مطرب خموشساقیا جامی بده جامی بنوش
داشتم از درد جدایی خروشدل چو تو را یافت زبان شد خموش
غیرتم بانگ زد که: دور او باشعشقم آهسته گفت: باش و مباش
حیاتی در گذر دارم چه پرسی بود و نابودشمتاع روی در نقصان چه سامان آید از سودش
از فراق یار ناخشنود خویشروی در نابود بینم بود خویش
هرجا که بود روز خوش و روزگار خوشآمد به این دیار که باد این دیار خوش
ساقی بیار جام می خوشگوار پیشتا بعد ازین چه آوردم روزگار پیش
گر جهان کشته بیداد شود برگذرشاز تکبر به سوی خلق نیفتد نظرش
آن که غایب از نظر گردید درمییابمشهرگه از خود بیخبر گردم خبر مییابمش