دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
خرامان آمد از می در سر آتشچو او آمد درآمد از در آتش
به سینه گریه گره شد نقاب برتر کشدل کباب مرا زآتش درون برکش
بر کس نمانده سنگم زد و چشم شوخ و شنگشسخنم گران به طبعش خردم سبک به سنگش
شرمسارم از دل بی صبر و بی آرام خویشخود به یار از بی قراری می برم پیغام خویش
بلاست خط نگارین و زلف خود به خمشدگر ز فتنه چه بر سر نوشته تا قلمش
هرگز گلی شکفته نشد از نسیم خویشگاهی توجهی به غلام قدیم خویش
یا در درون قبه این آسمان مباشیا از حوادثی که رسد دل گران مباش
کی بود شفقت دل سوی اسیران کشدشنالهای کار کند تا در زندان کشدش
بزم میسازیم سامان گر نباشد گو مباشنوش میگوییم مهمان گر نباشد گو مباش
از نقل و باده گوشه دل گشته روشنشکو جام جم که آینه سازم ز آهنش
مطرب به گوشم زد نوا از گریه محزون کردمشساقی به دستم داد می پیمانه پر خون کردمش
بر غمزده ای خنده زدم گفت حزین باشگر با تو هم اندیشه ما هست چنین باش
بی تو نه با غم خوش و نی خانه خوشبا نگار خانگی ویرانه خوش
رمید طایر جانم ز آشیانه خویشکه در هوای تو خوش یافت آب و دانه خویش
طاعت پیر مغان کن وز همه بیگانه باشاول از میخانه بودی آخر از بتخانه باش
لطف می خون در رگ افسرده میآرد به جوشقول نای و چنگ طبع مرده میآرد به جوش
افغان که بعد صد طلب و جستجوی خویشپر خون برم ز چشمهٔ حیوان سبوی خویش
افسر به قبادی ده و خاتم به جمی بخشاز دام به ما پیچی و از زلف خمی بخش
بستم در تصرف گفت و شنید خویشدادم به قبض و بسط تو قفل کلید خویش
به بوی می دو سه ژولیده مرقع پوشمیان دیر خرابات آمدیم به هوش
دم دم شاهدست و می می خاصلب ز لب بوسه چین و جان رقاص
حریف خود شو و یا خود برآر آز خلوت خاصچو سرو باش که هست از هوای خود رقاص
ساقیا برخیز با مستان برقصعشق ساغر می کند گردان برقص
هرکه چون یوسف شود از محنت زندان خلاصقحطیان را می کند از قحط در کنعان خلاص