دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
آنی به اثر داری و شأنی به تصرفدل ها نشود شیفته کس به تکلف
فتنه با زلف تو گرفته طرفدل ما را نمی دهد از کف
تو این گشاد و گرهها به دام فکر مبافامید نیست که عنقا برآید از پس قاف
هرکه تایِب گردد از می بر رخ او رنگ حیفاز سر کوی مغان بر کاسهٔ او سنگ حیف
کرشمه تو برد از قمارخانه حریفخورد ز دست تو تایب شراب بی تکلیف
لب ساقی روانها، دل چشمه حقایقلفظ آفتاب روشن، معنیش صبح صادق
صبح اول کرده عشقت عشوهای در کار عشقمشتری آورده با خود جنسی از بازار عشق
رفیق تر نکند در ره تو کام رفیقتو را دلی ز غم آزاد همچو بیت عتیق
ره نداد آه قدرم بر سر خوان تو ملککز نمکدان تو بر لب زنم انگشت نمک
نگشت دامن گردی درین بیابان چاکدرون نتاخت سواری درین جهان چالاک
درهای بسته واشد ز آه سحر مبارکبانگ طلب برآمد دل را سفر مبارک
رسید فصل گل و عیش گلشنم نزدیکگلم به خرمن و خرمن به دامنم نزدیک
نقش دیبا چنان کشید فرنگکه ز من برد دانش و فرهنگ
تا عشق چه ها کند به بلبلبسیار دریده پرده گل
مرحبا ساقی خجسته جمالاز جمالت دو کون مالامال
گر کشف حجب خواهی بستان می ناب اولور علم ازل جویی بگذر ز کتاب اول
درین بستان به جهد از خار بگسلچو گل خندان شو و از بار بگسل
به لغزش دست از دلدار مگسلگر افتد زلتی از کار مگسل
نیم ز کعبه به می خوردن مجاز خجلبه پیش باده فروشم ز کشف راز خجل
زان شب که یار کرد نگاهی به سوی دلدیگر به سوی خویش ندیدیم روی دل
نخست عشق به میخانه کرد نزولبه گرد مدرسه گردیدنست نامعقول
کتاب خوانده شد و، شبههای نشد مغفولبه هیچ مسئله خاطر نمیشود مشغول
منادیست در آن کو که خون زنده سبیلبه عشق نیست زیان قاتل است اجر قتیل
صبح چو دم برآورد همرهی صبا کنمدر خم زلف او روم عقده به عقده واکنم