دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
ما حال خویش بیسر و بیپا نوشتهایمروز فراق را شب یلدا نوشتهایم
ما به برهان و خبر پیرو ترسا نشویمتا رخ بت نپرستیم شکیبا نشویم
گهی بر فرش سنبل، گاه بر روی گیا افتمنسیم ناتوانم تا کجا خیزم کجا افتم
ما چو سیل این خار از اول به پشت پا زدیمخیمه همچون گل ز مهد غنچه بر صحرا زدیم
نمی گردید کوته رشته معنی، رها کردمحکایت بود بی پایان ، به خاموشی ادا کردم
از ما حذر که دست ز آداب شستهایمشرم از دل و زبان، به می ناب شستهایم
ما قلم در آتش و دفتر در آب افکندهایمهرچه با آن خواهشی هست از حساب افکندهایم
میروم زین کوی و وز رشک محبت میرومبس که با من آشنا گشتی ز غیرت میروم
باز از جرم شکایت ناامید از رحمتمگفته ام کفری و اکنون بدترین امتم
تا به کی خیمه چو گل بر گذر باد زنمعهد خوبی گذران بینم و فریاد زنم
سوزن به دل از بخیه و پیوند شکستیماز بی هنری دست هنرمند شکستیم
بسیار نظره کردم در گرم و سرد عالمچشمی نشد بمالم از دود و گرد عالم
ز خراش دم به رقت، ز گداز دل به دردمدم آتشین بیانان بفسرد و گفت سردم
سوخت چون شمع پای تا بسرمشد تنم جمله مایه نظرم
آتشین گفتار خاکی پیکرمقطعه باغ خلیل آزرم
به گل پیراهنی امیدوارمکه خوشبو سازد آغوش و کنارم
من روز ره خانه خمار ندانممستی و طرب جز به شب تار ندانم
در دشمن زنم و دوستی اظهار کنمدست دل گیرم و دریوزه دیدار کنم
رضا به عشق کدام است و اختیار کدامچو دل به عشق دهم دل کدام و یار کدام
هرکجا ساخت غمی دایره مسمار شدمهر کجا نقطه شد انده خط پرگار شدم
همیشه تار و پود کار ناهموار میبستمدل و دستم نبود و خویش را بر کار میبستم
زین غم نه گریه آید و نی ناله برکشمسخت است حال مشکل اگر تا سحر کشم
چند در دل آرزو را خاک غم بر سر کنمآتشی را تا به کی در زیر خاکستر کنم
شب در بتخانهای را با دو چشم تر زدمکعبه در لبیک آمد حلقه تا بر در زدم