دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
به تمنای غلط بر همه کس میر شدیمبدر از خانه نرفتیم و جهانگیر شدیم
نه مقامی که در آن زاد سفر تازه کنیمنه غباری که از آن سرمه نظر تازه کنیم
جز نسخه احوال کسان پیش ندارمهرگز نظری بر ورق خویش ندارم
غساله شوی ته کاسه و ایاغ شدمبتر ز پنبه رنگین روی داغ شدم
بی روی تو پروانه ای امشب به چراغمخود را به چنان بی خودیی سوخت که داغم
ز جا نتوانم از کم نشئگی چالاک برخیزمبه هر سو چنگ محکم سازم و چون تاک برخیزم
شب نه تشویش صبا نی شور بلبل داشتمخلوتی تا صبحدم با سنبل و گل داشتم
خود را کباب ازین دل خودکام کردهاماین پارهآتشیست دلش نام کردهام
خواهم که به آزادی دل نام برآرماین طوطی شیرین سخن از دام برآرم
خاک دیگر بر سر مژگان بیغم میکنمدست دل میگیرم و دریوزهٔ غم میکنم
امروز پیشت از غم خود دم نمیزنمفارغ نشین که بزم تو برهم نمیزنم
تا از قضای دشت به گلشن فتاده اماز چشم طایران نوازن فتاده ام
ز خیل نغمهسنجان رفتم و طرز کهن بردمصداع بلبل کجنغمه از طرف چمن بردم
سخن دوست گران بود فراوان کردمجان به بیعانه بیارید که ارزان کردم
مشنو استغفار من کز اهل ایمان نیستمخرقه از مصحف اگر سازم مسلمان نیستم
هنر در شست و ناوک در کف و زه بر کمان دارمولی بر دست و بازو از وفا بندی گران دارم
شکوه نقصان داشت فصلی از میان انداختمنرخ ارزان بود کالا در دکان انداختم
کعبه و دیر شدم صد ره و ویران گشتمبارها معبد ترسا و مسلمان گشتم
ضبط حرفی میکنم کز وی زبان میسوزدمشکوهای در دل گره دارم که جان میسوزدم
رخ نما تا رونما جان آوریمعرضه کن ایمان که ایمان آوریم
به جست و جوی تو سرتاسر جهان بدومچنان که باد به هر سو دود چنان بدوم
همیشه گریه تلخی در آستین دارمبه نرخ زهر فروشم گر انگبین دارم
تا به کی از کثرت غم روی بر زانو نهمتنگ گردد خانه بر من سر به شهر و کو نهم
مبین به رد و قبولم که نیکخواه تواماگر بد دو جهانم که در پناه توام