دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
نیست زین مزرع آب و دانه ماملکوتست آشیانه ما
ازین ویرانه تر می خواستم ویرانه خود راازین ویرانه بیرون می برم دیوانه خود را
هر روز جویم آب رخ روز رفته راگویم به فخر ننگ ز مردم نهفته را
به بریدن نرود ذوق تو ز اندیشه ماسال ها پنجه به هم داده رگ و ریشه ما
دل شکسته بود تحفه خزینه مانگین ملک توان ساخت ز آبگینه ما
آن که بر ما رقم کین زده از کینه مانقش خود دیده در آیننه ز آیینه ما
گر به سخن درآورم عشقِ سخنسرای رابر بر و دوش سر دهی گریهٔ های و های را
زیستم بس که به تدبیر خود از خامیهارفت نام و نسبم در سر خودکامیها
به غیر از رنگ و بویی نیست این عشق مجازی راعطا کن لذت طعم حقیقت عشقبازی را
کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی رابه قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را
ادب گرفته عنان خمار و مستی مابرابر است بلندی ما و پستی ما
خانه در کوی مغان کردم خرابعاقبت هم طبع گشتم با شراب
آن که شب داد توبه ام ز شرابامشبم باز دید مست و خراب
چون غنچه دل مبند و چو بو بر هوا متاببر گل سوار باش و عنان از صبا متاب
سحر منادی بلبل به گلستان دریابصلای صحبت گل می زند زمان دریاب
عشق دهد با دل شوریده تابپرورش ذره کند آفتاب
میم در جام و ماهم تا سحر بر روزنست امشبدو دستم تا به وقت صبح طوق گردنست امشب
سبزه عیش ز بوم و بر هجران مطلبنیشکر حاصل مصر است ز کنعان مطلب
می باش و از مزاج حریفان نشان طلببا طبع هر که راست نیابی کران طلب
عشق تو بند علایق ز ره ما برداشتهرکه مجنون تو شد سلسله از پا برداشت
صافی شوم از کون که در درد صفا نیستبر عرش زنم جوش که در خمکده جا نیست
ناله ما نغمه اهل نوا را گرم ساختشوق ما هنگامه این ماجرا را گرم ساخت
آن دهد در گریه پند ما که با ما دشمن استهرکه می گیرد شناور را به دریا دشمن است
گر شرر گر شعله هرجا گشت پیدا آتش استچاره دل کن که با آتش مدارا آتش است