دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
نشاط عید گدا عجب پادشا بشکستشد از معانقه چین بر رخ قبا بشکست
نظر به ظاهر و صیاد در خفا خفتستاجل رسیده چه داند بلا کجا خفتست
گریزد از صف ما هر که مرد غوغا نیستکسی که کشته نشد از قبیله ما نیست
حریف دردی و صافی نیی خطا اینجاستتمیز ناخوش و خوش می کنی بلا اینجاست
بی تو دوشم در درازی از شب یلدا گذشتآفتاب امروز چون برق از سرای ما گذشت
امروز آنچه تاج سر ماست دست ماستسرمایه درستی ما در شکست ماست
این نخل که از چشمه جان رسته که کشتست؟وین خط که دهد یاد ز معجز که نوشتست؟
در شهر ما به دولت عشق احتیاج نیستدر هیچ گوشه نیست که صد تخت و تاج نیست
آنچه رحم از دل برد تأثیر فریاد منستوانچه نسیان آورد خاصیت یاد منست
پیش مشتاق تو ویرانه و آباد یکی استهر طرف راه فتد کوفه و بغداد یکی است
به حرف اهل غرض قرب و بعد ما بندستدل شکسته ما را هزار پیوندست
فخر والانسبتان از بند اوستآنچه هرگز نگسلد پیوند اوست
لخت دل بر جیب و جیبم بر کنار افتاده استدست و دل گم گشته ، تا بازم چه کار افتاده است
ره حریف گرفتم که شیشه یار منستخرد پیاده شد از من که می سوار منست
هر که را معنی نمی خیزد ز دل گفتار نیستنیست یک عارف که هم ساقی و هم خمار نیست
یک آه گرم صیقل زنگار عالمستموقوف لب گشادن ما کار عالمست
دلی دارم که طاقت کار او نیستتحمل غیر عیب و عار او نیست
معشوقه من قبله نما قبله نظر گشتتا گشت نظر با رخ چون آینه برگشت
جز محبت، هرچه بردم سود در محشر نداشتدین و دانش عرض کردم کس به چیزی برنداشت
عشق است که علم دو جهان مختصر اوستمجموعه احوال دو عالم خبر اوست
خواهم این بستان پرغم را به شوری درشکستاین قفس تنگست بر مرغ تو بال و پر شکست
دل به قرب و بعد ازو مهجور نیستاز نظر دورست وز دل دور نیست
عشق عصیانست اگر مستور نیستکشته جرم زبان مغفور نیست
هیچ راز از دیده صاحب تمیزان دور نیستتا به صدر از لب خبر دارم ولی دستور نیست