دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
هرکس شهید آن مژه های درازنیستدر شرع بر جنازه آن کس نماز نیست
گشت دوزخ شرری ز آتش سودایش ریختشد قیامت قدری فتنه زبالایش ریخت
قرعه بر وصل زند دیده و سامانش نیستکاین خیال دید از آن چشم که حیرانش نیست
هرکه نوشید می شوق تو نسیانش نیستوان که محو تو شد اندیشه حرمانش نیست
خمار می به لبم قفل زد ایاغ کجاست؟کلید میکده گم کرده ام چراغ کجاست؟
بی عشق عقل را هنری در دماغ نیستبد سوزد آن فتیله که از شعله داغ نیست
هجران نمکی سودو به داغ دل ما ریختسودای تو آتش ز دماغ دل ما ریخت
به شرح حالت من نامه ها در اطرافستهزار قافله ام زیر بار او صافست
کس ننمود جرعهای کز جگرم گزک نخواستبینمکی نگفت کس کز سخنم نمک نخواست
چنان ز خانه برون رفتنم به دل ننگ استکه آستانه بیابان و گام فرسنگ است
زهی نسخهٔ آفرینش جمالتنکتیاب مجموعهٔ گل خیالت
تو را به کعبه مرا کار با دل افتادستبه کعبه بتکده من مقابل افتادست
در خون دیده گشته تنم بسمل تو نیستزین مرحمت ملاف که کار دل تو نیست
گه تجلی مانع است و گاه هجران حایل استحیرت اندر حیرتست و مشکل اندر مشکل است
ذوقی به کمالست و وصالی به دوامستامروز به ما منزلت عشق تمامست
نشست پهلوی من وز رقیب جام گرفتگل تلافی من رنگ انتقام گرفت
عشق را کام به عهد دل خود کام تو نیستصبح امید و شب وصل در ایام تو نیست
اخترشناس در روش بخت من گم استمشکل فتاده کار نه در دست انجم است
بویی از آن دو سلسله خم به خم گذشتشیخ از حرم برآمد و گبر از صنم گذشت
فرحی نیست که در پهلوی آن صد غم نیستروز مولود جهان کم ز شب ماتم نیست
گر کند گیتی وفایی با وفاداران خوش استزندگانی با عزیزان، عیش با یاران خوش است
بیا که مردم و بر راه چشم جان بازستبه گفتگوی تو زخم مرا دهان بازست
ابری به نظر آمد و برقی ز میان جستصد فتنه به هر مرحله از خواب گران جست
هین قدح، شمع شبستان این استمونس خلوت مستان این است