دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
شمع را زنده دلی در شب تار آخر شدروز عشرت همه در خواب خمار آخر شد
کمال عاشقی حیرانی دیدار میآردچو آتش دیر میماند سمندر بار میآرد
آن را که قبول تو خریدار نباشددر بیع گه هیچ دلش بار نباشد
دوشینه سرودی دل افگار برآوردکآهو ز حرم، مرغ ز گلزار برآورد
نشان آن که کردم قطع امید از دیار خودنهادم در حریم کوی او سنگ مزار خود
ز نکهت سحری شوق یار میخیزدجنون ز سایه ابر بهار میخیزد
جهان جوان شد و عقد بهار میبنددبهار پای جهان در نگار میبندد
بزمت غم بار ما نداردعیش تو غبار ما ندارد
باز نرگس را گلستان صاحب افسر کندشاخ گل منبر نهد بلبل خطابت سر کند
وقت شد سبزه فرش در پیچدابر خرگه به یکدگر پیچد
هنوز راه نگاهم به بام و در ندهندکبوتری که بیاموختند سر ندهند
باعث راندنم از بزم بجز عار نبودورنه کس را به من و بودن من کار نبود
محبت با دل غم دیده الفت بیشتر گیردچراغی را که دودی هست در سر زود درگیرد
دلم از ناله خوش گردید امید اثر باشدبسی آسود شستم این خدنگم کارگر باشد
کسی که تشنهٔ وصل است با کوثر نمیسازدبه آب خضر اگر عاشق رسد لب تر نمیسازد
بیا که بی تو غم از خاطرم به در نرودوداعم از دل و هجرانم از نظر نرود
ما بید بوستانیم، ما را ثمر نباشدمردود دوستانیم از ما بتر نباشد
صبحی بنال راه فلک برنبستهاندهرچند دیر آمدهای در نبستهاند
امشب چمن از گریه ما تازه و تر بودبر هر سر خار مژه لختی ز جگر بود
ذوقی ز می نزاد که صد شور و شر نشدبی باکی از مذاق خم می بدر نشد
پیران که دقع قبض طباشیر بردهاندآب رخ جوان به دم پیر بردهاند
این جا نه به هر سنگ سیه نور فروشنداین مایهٔ بینش نه به هر کور فروشند
با آنکه ز مهرش به دلم حور نگنجددر دیده او نقش من از دور نگنجد
روز از آن آید که با صد خواریم بر در کشدپرده ناموس شب از روی کارم برکشد