دفتر شعر
۵۶۳ شعر در این دفتر
گوش گل میدرد از مژده هنگام صبوحزنده دارد نفس باد صبا نام صبوح
دهل و نای دریدیم به آوازه صبحبانگ فتحی نشنیدیم ز دروازه صبح
مانده ام با دلی از هجر عزیزان مجروحدیده ام غرقه طوفان چو جگرگوشه نوح
چگونه نام تو آریم بر زبان گستاخکه یاد تو نتوان کرد در نهان گستاخ
چو نیست حد که به بالین نهیم سر گستاخچه سود از حرم امن و خوابگاه فراخ
بیگانه چون رود به در آشنا رودآن کس که آشنای تو باشد کجا رود
بر قفا چشمت نمی افتد چو این در واشودآن زمان درگاه بشناسی که صدرت جا شود
دوران می حسرت همه در ساغر ما کردبر هرچه نهادیم دل از دیده جدا کرد
میروم جایی که غم آنجا ز دلها میرودناله از هرجا که میخیزد به آنجا میرود
هر سحر سلسله از پای سحر بگشاینداز گشادش گرهی از دل ما بگشایند
مجلس چو بر شکست تماشا به ما رسیددر بزم چون نماند کسی جا به ما رسید
در آشیان ما پر و بال هما رسیدهرجا رسید سایه دولت ز ما رسید
در به روی عیش تا بستیم دیگر وانشدصد کلید آورد بخت و قفل این در وانشد
آن بخت فتنه جو که تو دیدی به خواب شدوان دل که بود سخت تر از خاره آب شد
گر تشنه بر سر خم میرم عجب نباشدرحمی نمی نمایند تا جان به لب نباشد
چه شور بود؟ که عشقت به من کرامت کردکه نارسیده قیامت دلم قیامت کرد
ناله را نیست اثر کز تو شکایت داردورنه ما گرم دعاییم و سرایت دارد
به هوش سیر چمن کن که شاهدان مستندقرابه بر سر ابر بهار بشکستند
نه دل آزاد پای بست شودنه به پرواز دل ز دست شود
چه خوست کاین دل کافر نهاد من داردنه مذهب من و نه اعتقاد من دارد
هوس چو دیر کشد شعله در نهاد افتدبه حد عشق رسد میل چون زیاد افتد
هوس پروانه است اما به گرد دود میگرددنظر خوبست اما دل غبارآلود میگردد
عالم از عشق در وجود آمدعشق معمار هست و بود آمد
روز ازلم بود به نابود نهفتنددر ضمن زیان کاری من سود نهفتند