دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
دل منعم، ملول از گفتگوی زر نمیگرددکه گوش ماهی از فریاد دریا کر نمیگردد
میان خلق، با خلق آشنا کامل نمیگرددکه در دریاست آب گوهر و داخل نمیگردد
کدام روز آن، نگار بدخو، بجنگ دلها، کمر نبنددز غمزه تیغ و، ز عشوه خنجر،ز چین ابرو، سپر نبندد
هرکس به سخا زنده بود، مرگ نداردشه کو همه را داد، کجا جامه گذارد؟
چون بهله بصید دلم آن مست برآردنی بهله، بتاراج جهان دست برآرد
بسرمه نرگس او الفت دگر دارددگر چه فتنه ندانم که در نظر دارد
گرچه درد دل ما شرح و بیانی داردخامشی نیز عجب تیغ زبانی دارد
تاب رخش، ماه و آفتاب نداردبی سبب این چرخ پیچ و تاب ندارد
فضای خاطرم از غم از آن غبار نداردکه آرزوی جهان، از دلم گذار ندارد
آغاز محبت دگر انجام ندارداین صبح قیامت ز قفا شام ندارد
بگو به شرم، ز چشمم ترا نگاه نداردکه پشت آینه سان، دیده ام نگاه ندارد
جهان خاک کَرَمخیزی ندارداز آن تخم سخنریزی ندارد
بی غم عالم، دمی بر اهل دولت نگذردنیست غم، گر هر دمی از ما به عشرت نگذرد
ز ما به خشم جهان دو رنگ میگذردصباح و شام به رنگ پلنگ میگذرد
نتوانست ز بس ضعف بدندان جا کردگره لقمه ام از شیشه روزی وا کرد
آتش حسنش، کمان عشق را طیار کردحرف تمکینش، زبان راتیغ لنگردار کرد
چشم شوخم در رخ او خیرگی بسیار کردخط از آن رو خار بستی گرد آن گلزار کرد
زهر مرگ دوستان در مغزم از بس کار کرددر تنم هر استخوانی، کار نیش مار کرد
ای که زینت طلبی جسم ترا لاغر کردزینت این بس که بهر ژنده توانی سرکرد
صرصر آهم چراغ روز را خاموش کردموج اشکم، آسمان را حلقه ها در گوش کرد
گلی تو، گل! نظر اما نمیتوانم کردملی، دماغ تر اما نمیتوانم کرد
حبذا زور جنون، مغلوب زنجیرم نکردمرحبا سیل فنا، ممنون تعمیرم نکرد
پیری در خواهش بدل ریش برآوردپیشم هوس ساده رخان، ریش برآورد
نخل امیدت به بار آه سحر میآوردکشت طاعت را به حاصل چشم تر میآورد