دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
بینیازی ساقی از مینا برون میآوردکو سخن زآن لعل شکرخا برون میآورد
در هر سخن، سخنور صد تاب میخورداین بوستان ز خون جگر آب میخورد
میان عشق و ننگ و نام، الفت درنمیگیردبه ترک سر، کله را آشنایی سر نمیگیرد
به درویشان فسون جاه و دولت درنمیگیردکلاه پادشاهی گر دهندم، سر نمیگیرد
میرود فکر جهانم، که ز کار اندازدمگر این بار ز دوشم غم یار اندازد
چو حرف دانه خالش، قلم مذکور میسازدورق را گریهام افشان چشم مور میسازد
مرا ذکر تو با این کهنگیها تازه میسازدز هم پاشیده اوراق مرا شیرازه میسازد
نه کوه آن سرین تنها برآن موی کمر لرزدکه هر عضوش ز خوبی بر سر عضو دگر لرزد
با دل خسته، چو بیرحمی او بستیزداثر ناله بهمراهی دل برخیزد
دشمن چو ریزشی دید، زو شور و شر نخیزدجایی که آب پاشی، زآن گرد برنخیزد
دلخوردنی ز مال، به اهل غنا رسدکاهیدنی ز دانه، به سنگ آسیا رسد
مرد از راه شکست خود به عزت میرسدسنگ تا مینا نگردد، کی به قیمت میرسد
از جگر خوناب اشکم خوش به سامان میرسدوه چه رنگین کاروانی از بدخشان میرسد
به جبهه چین ز غم روزیت خطا باشدکه چین جبهه، لب شکوه از خدا باشد
ز بی برگان دل روشن ضمیران باصفا باشدکه هر خاری به چشم شعله، میل توتیا باشد
ز دستبرد حوادث گرت خبر باشدبکیسه دست کرم، به ز مشت زر باشد
بشوق آن گل عارض، مرا با خار خوش باشدبیاد لعل او، با اشک چون گلنار خوش باشد
نه جوهر کسب ملک و مال اسباب جهان باشدازین بی حاصلی برخود چو پیچی، جوهر آن باشد
پردگی نیست عطا، گر همه پنهان باشدرعد ابر کرم آوازه احسان باشد
الهی تا جهان باشد، شه ما کامران باشدبگیتی حکم او چون آب احسانش روان باشد
همین توقعم از تنگ آن دهن باشدکه گاه هم شکر افشان، ز حرف من باشد؟
ز پیری، چون مرا قد همچو شمع سرنگون باشددم مرگست، از آنم گریه و افغان فزون باشد
بریدن از جهان، سرمایه ارزندگی باشدکه افزون قیمت شمشیر، از برندگی باشد
ما را ز آشنایان، غیر از جفا نباشدبا هیچ کس در این عهد، کس آشنا نباشد