دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
شده است باب در ایام ما ز بس تلبیسکسی چه داند کاین آدمست و آن ابلیس؟!
تا به کی باشدت برای معاشبا قضا جنگ و، با قدر پرخاش!
درفشان گردد چو دانا، در سخن، خاموش باشابر نیسان لب چو بگشاید، صدف سان گوش باش
زردرو چون خوشه، بهر روزی فردا مباشهمچو گندم چین پیشانی ز سر تا پا مباش
در گفتن عیب دگران بسته زبان باشاز خوبی خود، عیب نمای دگران باش
چو ابر بر سرمردم تمام احسان باشمعاش خلق جهان را تو میر سامان باش
تسخیر ملک فقر کن و، پادشاه باشاز دستبرد لشکر غم، در پناه باش!
با خلق همنشین و، از ایشان رمیده باشمضمون دلنشین ز خاطره پریده باش
شمشاد چیست تا کند آن زلف شانه اش؟!آیینه کیست؟ تا تو نهی پا به خانه اش
وقت نزاع، جان و دل از بهر غارتشناخن بهمزند ز دو ابرو اشارتش
یارب بفضل خویش، گناهان ما ببخشاز تست جمله بخشش و، از ما خطا ببخش
در زمین شوره هر دل که خواندی قابلشاین قدر تخم محبت کاشتی، کو حاصلش؟!
نگین خاتم دلهاست در دندانشچکیده جگر خون ماست مرجانش
گهر بر خویشتن پیچد ز فکر عقد دندانشصدف دندان فشارد بر جگر از رشک مرجانش
بهشت سفره درویش و، کاسه چو بینشدروست مائده جنت، آش کشکینش
نشود عاشق از فغان خاموشکار دریا بود همیشه خروش
پیری آمد، نه جوانیست دگر از ما خوشچون گل شمع بود بر سر ما گل ناخوش
دل از خیال دوست، ندادم بفکر خویشآغوش خاطری نگشادم بفکر خویش
پادشاه ملک فقرم، بهر حفظ شان خویشاز جهان بیگانگی را کرده ام دربان خویش
بود دنیا زنی، طول أملها زلف و گیسویشبدل رنگ بنای طاق و منظر، چشم و ابرویش
خرامان چون رود بیرون ز گلشن سرو دلجویشنگاه گریه آلودی بود هر شاخ تر، سویش
ای خوشا عزلت، که گردیم از در دلها خلاصما ز روی مردم و، مردم ز روی ما خلاص
نبود دعا فلک سیر، الا بپای اخلاصاین نخل کی کشد سر، جز در هوای اخلاص
غیر از خدنگ مرگ، که آن راست جان غرضکس را نگشته است روا در جهان غرض