دفتر شعر
۶۳۶ شعر در این دفتر
مست آمد، با جمالی از شفق گلرنگ ترچهره در دل بردن، از خورشید زرین چنگ تر
کشد کلفت ز دنیا کم، بود هرکس به تمکین ترازین رو آب را از خاک باشد جبهه پرچینتر
کند پند ملایم در گرانجانان اثر بهترکه با گوش گران باشد سخن آهسته تر بهتر
الینده ساغر گل مفلسونک ایاغینه بنزریوزینده غازه ترگوندوزنک چراغینه بنزر
منعم! باهل فقر چه خوانی نوای زر؟ما را بس است سکه مردی بجای زر!
به از زمانه نداریم شوخ و شنگ دگرکه هر دو روز کند جلوهای به رنگ دگر
کلاه ترک به سر نه، بگیر کشور دیگرکلاه بال هما، هر دمی است بر سر دیگر!
اوزگه عالمده مگر توکسم غمیندن یاشلریوخسه بدسیلابه دوزمزلر بوداغلر تاشلر
پیر چون گشتی، چو طفلان بازی دنیا مخورمیخور آخر سرت، زنهار از وی پا مخور!!
چابقونچی، اگری باخشی مژگان یراقیدوراول غمزه اوغری، گوزلری اوغری یتاقیدور
گیچدی ئیگید لوق گونی ایندی خم اولماق چاقیدوریتدی بو طومار پایانه بوکولماق چاقیدور
غنچه سان این همه بر خویش مبال از زر و زورکه چو گل زود پریشان شوی ار باد غرور
قد خمید، از دیدن روها، به پشت پا بسازباعصا، دیگر بیاد قامت رعنا بساز
گر نباشد بیش ای دل سیم و زر، با کم بسازبا سر بیدرد سرکن، با دل بیغم بساز
بهار کرد جهان را ز کوه و صحرا سبزبهار من، بکن آخر تو نیز ما را سبز
بر اهل ترک، نکرده است غم جفا هرگزگزند خار ندیده است پشت پا هرگز
دنی نانجاق ترقی ایلسه عالی مکان اولمززمین توزاولسه باشی گوگه تیسه آسمان اولمز
گر گلسه لطفدین گوزه، اول ماهپاره مزمشکل که گلمیه گوزه آخر ستاره مز
یار طفلست و،ره کوچه نجسته است هنوزاز لبش خط سخن خوب نرسته است هنوز
بس است خواب، دگر چشم من ز جا برخیزز دست عمر شدت، عمر من بپا برخیز
کاروان راه گمنامی نمیخواهد جرسدل تپیدن هرکجا باشد، نمی باید جرس
باشد بکشت عمر تو برق فنا نفسهردم که سرزند نه بذکر خدا نفس
موج دریای محنتی است نفسرگ ابر کدورتیست نفس
گذشت زندگی و، شد ز دست کار افسوسنداد فرصت افسوس، صد هزار افسوس!