دفتر شعر
۸۵ شعر در این دفتر
سرو و مه اگر نیست رخ و قامت اکبراز بهر چه آمد سر بی تن تن بی سر
از مه نو باز در دست فلک خنجر نگردرنگر کینه اختر نگر
اوفتد یوسف دیگر ز تو در چاه دگردر هراسم ز دم گرگ تو ای خیره سحر
زاده زهرا به کام زاده مروان نگرآه آه گردش دوران نگر
شهنشاهی که بودی گوی گردون گوی چوگانشسر از چوگان کین گردید گوی آسا به میدانش
ای شمر شرمی از خدا خنجر مکش خنجر مکشآزرمی از روز جزا خنجر مکش خنجر مکش
نوری که در لطافت از سایه تن بتابشکوکب فکند عریان پیکر در آفتابش
آسمان سا علم لشکر کفار دریغرایت خسرو اسلام نگون سار دریغ
کوه و صحرا خصم و شاه کم سپه تنها دریغوا دریغ نصرت اعدا دریغ
افراخت چو در ماریه سبط شه لولاکخرگاه اقامت
همه زانداز توام بهره غم افتاد فلکاز تو فریاد فلک
شکوه از چرخ ستمگر چکنم گر نکنمچکنم گر نکنم
درین ماتم خلیل از دیده خون بارید آذر همبه داغ این ذبیح الله مسلمان سوخت کافر هم
ای تشنه لبان را سر و سردار حسینمسردار حسینم
تا بخاطر دری ای هیچ طرب دامادمهر چه رفت ار چه عروس تو برفت از یادم
نه به آزادی ویران نه به بند آزادمنز اسیری است ملامت نه به شاهی شادم
بر تو آن دیده و دل کو که به قانون گریمخوشتر آن است که از قاعده بیرون گریم
آه که شد شکسته دل خسته جگر برادرمبا لب خشک و چشم تر غرقه به خون برادرم
می رسد خشک لب از شط فرات اکبر مننوجوان اکبر من
شهسوار دین فکندی از تکاور آسمانآسمان شرمی آخر آسمان
شهسوار ملک دین از زین فتاد ای آسمانآسمان از تو داد ای آسمان
دل کان آتش رخ رود جیحوندر دامن دشت بر طرف هامون
چون به مصیبت از ازل رفت همی قضای منچیست مصیبت دگر ساز طرب برای من
خشک لب دل سوختی دریای دین را دهر دونآسمانت دشت آتش آفتابت طشت خون