دفتر شعر
۸۵ شعر در این دفتر
خود چگویم ای دل اندر این رزیت چون شوی چوناز گزند مالش سر پنجه غم خون شوی خون
ناوک کینه در کمان لشکر فتنه در کمینگاه زغش به سرنگون گه زعطش به لب نگین
تفریق جسم و جان است بدرود دوستدارانبا آتش جدائی باد است پند یاران
سوی مدینه ای صبا افتد اگر عبور توگفت بگو به فاطمه زینب ناصبور تو
دلم از زندگانی سخت سیرهبمیرم هر چه زوتر باز دیره
چگویم زانچه کردی ای سپهر سفله چون گردیبست گردش زمین آسا گرفتار سکون گردی
بر آفتاب یثرب افکند سایه شامیکز صبح زستخیزش با خاکیان پیامی
پس از مرگ تو گیتی جاودانیواویلا واویلا صد واویلا
خون بود دل ز هجرم نیمی کباب نیمیز امید و بیم نیمی خراب نیمی
نه ز آسمان توجه نه زاختر اعتنائینه ز دوستان حمیت نه ز دشمنان حیائی
از توام با همه حسرت نه سراغی نه صفائیبر منت با همه رحمت نه عبوری نه عطائی
قاسم ای جشن طرب بر تو تباهحجله عیش عروس از تو سیاه
قاسم ای خانه صبر از تو خرابز آتش داغ توام سینه کباب
تا ماریه شد حریر پوش از دم توپوشد نه همین کعبه سیاه ازغم تو
چو از گردش چرخ زینت عرش بریناز عرشه زین فتاد بر فرش زمین
از خیل بشر آه به گردون خیزداز چشم ملک به چشم ها خون خیزد
ای بر تن تو جامه جان چاک دریغآرام زمین جنبش افلاک دریغ
خم پشت سپهر از قد موزون حسینمه نیلی پوش از رخ گلگون حسین
ماند آه بهین گوهر دریای حیاتممنوع برای دم آبی ز جهات
در سوگ تو آسمان زمین زیر و زبردشت خسک اولی و تل خاکستر
از هفت سپهر اگر چه افزون گریمبر کشته هفتاد و دو تن چون گریم
شاه دین گفت به رحمت همه اصحاب صفا رافارغ از بیعت خود می کنم این لحظه شما را
ای دل به عزا راست کن آهنگ فغان راکامشب شب قتل است
پا منه بر طاق این فیروزه منظر آفتابآفتاب باز کش سر آفتاب