دفتر شعر
۱۹۰ شعر در این دفتر
روز دل خوش که به کوی تو خبر داشت ز کارکاو بجا ماند و من از بی خبری بستم بار
رنجی که به پای مهر سای تو فتادنز کاوش بخت مهرزای تو فتاد
دیگران را در کمند آور که ما خود بنده ایمرشته بر پا نیست حاجت مرغ دست آموز را
بی سر وپا می رویم تا به کجا سر نهیمبارگی شاه شد گردن ما در کمند
فرشته ای است بر این بام لاجورد اندودکه پیش آرزوی بی دلان کشد دیوار
سپردم به زنهار اسکندریتو دانی و فردا و آن داوری
بر پرند ساده مشک سوده خرمن کرده ایزیب را پیرایه بر نسرین ز سوسن کرده ای
شب نگردد روشن از نام چراغباد فروردین نیارد گل به باغ
طفیل خود ستایندم گدایان سر کویشمگر افتاد بر من سایه دولت همائی را
هشت چیزم هشت چیز افتاد از این نیکو نوشتای ترا گوهر گزارش وی نگارش مشک ناب
چون سرائی به لب دجله مرا یاد بیارساقیا ساغر می تا لب بغداد بیار
نشاید برد انده جز به اندهکه نتوان کوفت آهن جز به آهن
خواب آورد افسانه و بازش نبرد خوابچشم تو اگر بشنود افسانه ما را