دفتر شعر
۸۷ شعر در این دفتر
اعتمای بنمای و بگذر بهر خدایتا نبینی که در این خرقه چه نادرویشم
همه در خورد وصال تو و ما از همه کمهمه حیران جمال تو و ما از همه بیش
از دست و زبان که برآیدکز عهده شکرش بدر آید
به چشم دیگران در صید من منگر نظر بگشاپرم بر بند و بند از بال مرغان دگر بگشا
بر آستان تو مشکل توان رسید آریعروج بر فلک سروری به دشواری است
جمله معشوق است و عاشق پرده ایزنده معشوق است و عاشق مرده ای
معجز است این نامه یا سحر حلالهاتف آورد این سخن یا جبرئیل
سواره رفتی و سودم جبین به راه تو چندانکه شد نشان سم اسب و ماند نقش جبینم
دامن خویش ز خون مژه گلشن کردمدر فراق تو چه گل ها که به دامن کردم
میل من سوی وصال و قصد تو سوی فراقترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
چنان تیپا زدش بر طبله کونکه جست از پیزی سرداب بیرون
ندانی که چون راه بردم به دوستهرآنکس که پیش آمدم گفتم اوست