دفتر شعر
۱۳۰ شعر در این دفتر
ای زده در صف دوران دم قربره فراوان ز تو تا عالم قرب
والی مصر ولایت ذوالنونآن به اسرار حقیقت مشحون
ای که چون روح به تن نزدیکیچون رگ جان به بدن نزدیکی
ای برافکنده ز رخ ستر حیاهیچ ازین کار حیا نیست تو را
چون زلیخا ز مه کنعانیماند در دایره حیرانی
ای اولی اجنحه مرغان سر خویشبرده از شرم تو زیر پر خویش
ای ملک زاده اقلیم وجودپدرت خیل ملک را مسجود
خارکش پیری با دلق درشتپشته خار همی برد به پشت
ای غمت مایه ده شادی مابر درت بندگی آزادی ما
ای که از طبع فرومایه خویشمی زنی گام پی وایه خویش
آن جوانمرد زنی زیبا خواستخانه دل به خیالش آراست
ای جوانمردی مردان از توجنبش راهنوردان از تو
ای گرو کرده زبان را به دروغبرده بهتان ز کلام تو فروغ
رهروی کعبه تمنا می داشتلیکنش مادر ازان وا می داشت
ای ز نورت علم صبح سفیدصادقان را به تو خوش صبح امید
ای به خود رسته که چون شاخ گیامی دهد جنبش تو باد هوا
عربی چند به هم ذوق کنانلب گشادند به نادر سخنان
ای ز بیمت دل عشاق دو نیمخطر مخلص راه تو عظیم
ای درم گرد تو بسیار شدهدین تو در سر دینار شده
آن عرابی به شتر قانع و شیردر یکی بادیه شد مرحله گیر
ای محیط کرمت عرش صدفعرشیان در طلبت باده به کف
ای کمر بسته به صد حرص چو موروای تو گر بری این حرص به گور
می شد آن خاصگی شاه به دشتبر کنار تره زاری بگذشت
ای به زندان غمت شاد همهبند تو بنده و آزاد همه