دفتر شعر
۷۸ شعر در این دفتر
ز هر تار حکمت که او تافته ستدو صد خرقه تن رفو یافته ست
به یونان حکیمی فلاطون محلکه در علم حکمت نبودش بدل
چنین است در سفرهای قدیمز فیثاغرس آن الهی حکیم
به بغداد شد گامزن زیرکیدوچارش فتاد از قضا کودکی
خرد جمله لب شد زمین بوس رازمین بوسی اسقلینوس را
یکی تازه برنای نوخاستهبه شاهانه خلعت تن آراسته
ز هرمس که هر مس زر ناب کردجهان پر گهرهای نایاب کرد
یکی سفله با شکلی از طبع دورز دیدار او چشم مردم نفور
گهرسنج این گنج گوهرفشانچنین می دهد از سکندرنشان
غریبی ز فضل و هنر بهره ورتن از جامه خالی کف از سیم و زر
سکندر که گنجینه راز بوددر گنج حکمت بدو باز بود
خلیفه که سلطان آفاق بودبه فرماندهی در جهان طاق بود
بیا ای چو عیسی تجرد نهادتو را زین تجرد تمرد مباد
یکی روز پرویز و شیرین به همنشسته چو خورشید و پروین به هم
سکندر ز اقصای یونان زمینسپه راند بر قصد خاقان چین
شنیدم که در عهد نوشیروانکه گیتی چو تن بود و عدلش روان
سکندر که صیتش جهان را گرفتبسیط زمین و زمان را گرفت
جوانی به بر جامه خسرویرخش نسخه خامه مانوی
سکندر به سوی ارسطو نوشتکه ای فرخ استاد نیکو سرشت
ز شاهان پیشین ستم پیشه ایدر آزار نیکان بد اندیشه ای
ارسطو که در حکمت استاد بودو زو کشور حکمت آباد بود
سکندر چو بر هند لشکر کشیدخردمندی برهمانان شنید
حکیمی از آنجا که روشندلاننفورند از ظلمت جاهلان
سکندر چو می گشت گرد جهانخبر پرس هر آشکار و نهان