دفتر شعر
۷۸ شعر در این دفتر
حکیمی ز مردم کناری گرفتز غارتگران کنج غاری گرفت
مغنی چو بندد در آهنگ فقرز پشمینه ابریشم چنگ فقر
سکندر شهنشاه اقلیم رازبه اقلیم گیری چو شد سرفراز
یکی مرزبان بود در مرز مروزنی داشت عارض چو گل قد چو سرو
چنین داد داننده داد سخنز مشکل گشای سپهر کهن
خوش آن کس که کارش نکویی بودبه نیک و بدش نیکخویی بود
شنیدم که فرزانه مردی حکیمبه زن داد روزی یکی کیسه سیم
سکندر چو زد از وصیت نفسز عالم نصیبش همان بود و بس
یکی گفت وقت است ای هوشیارکه گیریم از حال شاه اعتبار
بگفت آن دگر کز جهان فراخرسیدیم نادان بدین تنگ کاخ
حکیمی دگر گفت کان کامگاربه دانشوری در جهان نامدار
حکیم چهارم ز کارآگهانبدینسان مثل زد که شاه جهان
به دانای پنجم چو نوبت فتادزبان با سکندر بدینسان گشاد
حکیم ششم چون سخن ساز کردسخن را بدین لهجه آغاز کرد
به هفتم چو آمد سخن لب گشودکه آرام بخش جهان شاه بود
ز هشتم جز این نکته سر بر نزدکه کس کوس ملک سکندر نزد
نهم گفت هر کس که از مرگ شاهبه شادی قدح زد درین بزمگاه
دهم گفت هر مخزن سیم و زرکه اسکندر آورد با یکدگر
چو آمد به سر نوبت قال و قیلفرو کوفت طبال طبل رحیل
حکیم نخستین چو شد پرده سازبدینسان برون داد از پرده راز
چو خامش شد آن پیر یزدان شناسنهاد آن دگر یک سخن را اساس
حکیم دوم چون لب از نطق بستسیم این شکر طوطی آسا شکست
ازین گفت و گو چون سیم لب بدوختچهارم چراغ نصیحت فروخت
حکیم چهارم چو گفت آنچه گفتز باغ دل پنجم این گل شگفت