دفتر شعر
۲۶۵ شعر در این دفتر
خطر بادیه ی عشق تو بیش از پیشستاین چه دامست که دور از تو مرا در پیشست
رخ دل فروز تو ماهی خوشستخط عنبرینت سیاهی خوشست
من به قول دشمنان هرگز نگیرم ترک دوستکز نکورویان اگر بد در وجود آید نکوست
نفسی همدم ما باش که عالم نفسیستکان کسی نیست که هر لحظه دلش پیش کسیت
کاروان خیمه بصحرا زد و محمل بگذشتسیلم از دیده روان گشت و ز منزل بگذشت
چو سرچشمه ی چشم من دیده استلب غنچه بر چشمه خندیده است
چو آن فتنه از خواب سر برگرفتصراحی طلب کرد و ساغر گرفت
بسته ی بند تو از هر دو جهان آزادستوانک دل بر تو نبستست دلش نگشادست
آن جوهر جانست که در گوهر کانستیا می که درو خاصیت جوهر جانست
جان هر زندهدلی زنده به جانی دگرستسخن اهل حقیقت ز زبانی دگرست
اینهمه مستی ما مستی مستی دگرستوین همه هستی ما هستی هستی دگرست
ای لبت میگون و جانم می پرستما خراب افتاده و چشم تو مست
نشان بی نشانان بی نشانیستزبان بی زبانان بی زبانیست
بجز از کمر ندیدم سر موئی از میانتبجز از سخن نشانی نشنیدم از دهانت
جانم از باده ی لعل تو خراب افتادستدلم از آتش هجر تو کباب افتادست
کارم از دست دل فرو بستهستعقلم از جام عشق سر مستست
رنج از کسی بریم که دردش دوای ماستزخم از کسی خوریم که رنجش شفای ماست
مائیم آن گدای که سلطان گدای ماستما زیر دست مهر و فلک زیر پای ماست
گر حرص زیر دست و طمع زیر پای تستسلطان وقت خویشی و سلطان گدای تست
مگذر ز ما که خاطر ما در قفای تستدل بر امید وعده و جان در قفای تست
گر سر درآورد سرم آنجا که پای اوستور سرکشد تنعّم من در جفای اوست
بسکه مرغ سحری در غم گلزار بسوختجگر لاله بر آن دلشده ی زار بسوخت
ای لبت باده فروش و دل من باده پرستجانم از جام می عشق تو دیوانه و مست
رمضان آمد و شد کار صراحی از دستبدرستی که دل نازک ساغر بشکست