دفتر شعر
۲۶۵ شعر در این دفتر
تا کی ندهی داد من ای داد ز دستترحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت
خنک آن باد که باشد گذرش بر کویتروشن آن دیده که افتد نظرش بر رویت
بر سر کوی عشق بازاریستکه رخی همچو زر بدیناریست
گرت چو مورچه گرد شکربر آمده استتو خوش بر آی که با جان برابر آمده است
دیشب دل ز ملک دو عالم خبر نداشتجانم ز غم برآمد و از غم خبر نداشت
مسیح روح را مریم حجابستبهشت وصل را آدم حجابست
هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفتیا شنیدی ز کسی کان بت عیار برفت
یاد باد آن روز کز لب بوی جان میآمدتخط به سوی خاور از هندوستان میآمدت
منزل ار یار قرین است چه دوزخ چه بهشتسجدهگه گر به نیاز است چه مسجد چه کنشت
هر که او دیدهٔ مردمکش مستت دیدهستبس که بر نرگس مخمور چمن خندیدهست
رخت خورشید را یات جمالستخطت تفسیر آیات کمالست
بر سر کوی خرابات محبت کوئیستکه مرا بر سر آن کوی نظر بر سوئیست
آه کز آهم مه و پروین بسوختاختر بخت من مسکین بسوخت
آن نگینی که منش می طلبم باجم نیستوان مسیحی که منش دیده ام از مریم نیست
شوریده ئیست زلف تو کز بند جسته استخطّ تو آن نبات که از قند رسته است
ابر نیسان باغ را در لؤلؤی لالا گرفتباد بستان دشت را در عنبر سارا گرفت
در شب زلف تو مهتابی خوشستدر لب لعل تو جلابی خوشست
شمع ما مأمول هر پروانه نیستگنج ما محصول هر ویرانه نیست
شمع ما شمعیست کو منظور هر پروانه نیستگنج ما گنجیست کو در کنج هر ویرانه نیست
ای فدای قامتت هر سر و بستانی که هستدر حیا از چشم من هر ابر نیسانی که هست
جان ما بر آتش و گیسوی جانان تافتستسنبلش در پیچ و ما را رشته ی جان تافتست
حذر کن ز یاری که یاریش نیستبشو دست از آنکو نگاریش نیست
ای بر عذار مهوشت آن زلف پر شکستچون زنگئی گرفته بشب مشعلی بدست
برون ز جام دمادم مجوی این دم هیچبجز صراحی و مطرب مخواه همدم هیچ