دفتر شعر
۲۶۵ شعر در این دفتر
ز جام عشق تو عقلم خراب می گرددز تاب مهر تو جانم کباب می گردد
گرمی خسرو و شیرین بشکر کم نشودشعف لیلی و مجنون بنظر کم نشود
مرا دلیست که تا جان برون نمی آیدز تاب طرّه جانان برون نمی آید
گمان مبر که در آفاق اهل حسن کمندولیک پیش وجود تو جمله کالعدمند
تا درد نیابند دوا را نشناسندتا رنج نبینند شفا را نشناسند
گر دلم روز وداع از پی محمل می شدتو مپندار که آن دلبرم از دل می شد
اگر ز پیش برانی مرا که بر خواندوگر مراد نبخشی که از تو بستاند
یاد باد آنشب که در مجلس خروش چنگ بودمطربانرا عود بر ساز و دف اندر چنگ بود
هندوئی را باغبان سوی گلستان می فرستدیا بیاقوت تو سنبل خطّ ریحان می فرستد
سخن یار ز اغیار بباید پوشیدقصّه ی مست ز هشیار بباید پوشید
حدیث آرزومندی جوابی هم نمی ارزدخمار آلوده ئی آخر شرابی هم نمی ارزد
اسیر قید محبّت ز جان نیندیشدقتیل ضربت عشق از سنان نیندیشد
مه چنین دلستان نمی افتدسرو از اینسان روان نمی افتد
سحر چو بوی گل از طرف مرغزار برآیدنوای زیر و بم از جان مرغ زار بر آید
دل بدست یار و غم در دل بماندخارم اندر پای و پا در گل بماند
گر سر صحبت این بی سرو پایت باشدبر سرو چشم من دلشده جایت باشد
وصل آن ترک ختا ملکت خاقان ارزدکفر زلف سیهش عالم ایمان ارزد
صبحت جان جهان جان و جهان می ارزدلعل جان پرور او جوهر جان می ارزد
چنانک صید دل آن چشم آهوانه کندپلنگ صید فکن قصد آهوان کند
نقاش که او صورت ارژنگ نگاردکی چهره ی گلچهر چو او رنگ نگارد
آن خطّ شب مثال که بر خور نوشته اندیا رب چه دلفریب و چه در خور نوشته اند
خورشید را به سایهٔ شب درنشاندهاندشب را به پاسبانی اختر نشاندهاند
هر کو نظر کند به تو صاحبنظر شودوانکش خبر شود ز غمت بیخبر شود
بدشمنان گله از دوستان نشاید کردبمهرگان صفت بوستان نشاید کرد