دفتر شعر
۲۶۵ شعر در این دفتر
نی ز دود دل پر آتش ما می نالدتو مپندار که از باد هوا می نالد
هم عفی الله نی که ما را مرحبائی می زندعارفانرا در سراندازی صلائی می زند
یاد باد آنک نیاورد ز من روزی یادشادی آنک نبودم نفسی از وی شاد
همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتنداز خبر رفتیم و ما را بیخبر بگذاشتند
مرغ در راه او پر اندازدشمع در پای او سر اندازد
یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بودباده چشم عقل میبست و در دل میگشود
این ترک زنگاری کمان از خیل خاقان می رسدوین مرغ فردوس آشیان از باغ رضوان می رسد
شام شکستگانرا هرگز سحر نباشدوز روز تیره روزان تاریکتر نباشد
درد محبت درمان نداردراه مودت پایان ندارد
جادوئی چون نرگس مستت به بیماری که دیدهندوئی چون طره ی پستت بطرّاری که دید
حدیث جان بجز جانان نداندکه جز جانان کسی در جان نداند
دلم بی وصل جانان جان نخواهدکه عاشق جان بی جانان نخواهد
عاقلان کی دل بدست زلف دلداران دهندنقره داران چون نشان زر بطرّاران دهند
ای که هردم عنبرت بر نسترن چنبر شودسنبل از گل برفکن تا خانه پُرعنبر شود
روی نکو بی وجود ناز نباشدناز چه ارزد اگر نیاز نباشد
پای کوبان در سراندازی چو سربازی کنندپای در نه تا سرافرازان سرافرازی کنند
دل من باز هوای سرکوئی داردمیل خاطر دگر امروز بسوئی دارد
قصّه غصّه فرهاد بشیرین که بردنامه ویس گلندام برامین که برد
دامن گل نبرد هر که ز خار اندیشدمهره حاصل نکند هر که زمار اندیشد
دست گیرید و بدستم می گلفام دهیدباده ی پخته بدین سوخته ی خام دهید
از صومعه پیری بخرابات درآمدبا باده پرستان بمناجات درآمد
چشمت دل پر ز تاب خواهدمستست از آن کباب خواهد
اهل تحقیق چو در کوی خرابات آینداز ره میکده بر بام سماوات آیند
گویند که صبر آتش عشقت بنشاندزان سرو قد آزاد نشستن که تواند