دفتر شعر
۲۶۵ شعر در این دفتر
مستم آنجا مبر ای یار که سر مستاننددست من گیر که این طایفه پر دستانند
همه گنج جهان ماری نیرزدگل بستان او خاری نیرزد
کدام دل که ز دوری بجان نمی آیدکدام جان که ز غم در فغان نمی آید
کدام یار که ما را پیام یار آرداز آن دیار حدیثی بدین دیار آرد
عاقل ندهد عاشق دلسوخته را پندسلطان ننهد بنده محنت زده را بند
زهی زلفت گرهگیری پر از بندلب لعلت نمک دانی پر از قند
دلم که حلقه ی گیسوی یار می گیرددرون حلقه نشستست و مار می گیرد
حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماندبنای شوق ز ما استوار خواهد ماند
نسیم باد صبا جان من فدای تو بادبیا گرم خبری زان نگار خواهی داد
مرغان این چمن همه بی بال و بی پرندمردان این قدم همه بی پا و بی سرند
عشقست که چون پرده ز رخ بازگشایددر دیده ی صاحب نظران حسن نماید
به بوی زلف تو دادم دل شکسته به بادبیا که جان عزیزم فدای بوی تو باد
آن فتنه چو برخیزد صد فتنه برانگیزدوان لحظه که بنشیند بس شور (بپا خیزد)
طوطی چو سخن گوئی پیش شکرت میردطوبی چو روان گردی بر رهگذرت میرد
کسی کزان سر زلف دو تا نمی ترسدمعّینست که از اژدها نمی ترسد
هر کو بصری دارد با او نظری داردبا او نظری دارد هر کو بصری دارد
تا دلم در خم آن زلف سمن سا افتادکار من همچو سر زلف تو در پا افتاد
دوشم بشمع روی چو ماهت نیاز بودجانم چو شمع از آتش دل درگذار بود
مرغ جم باز حدیثی ز سبا می گویدبشنو آخر که ز بلقیس چها می گوید
چو مطربان سحر چنگ در رباب زنندصبوحیان نفس از آتش مذاب زنند
تشنه ی غنچه ی سیراب ترا آب چه سودمرده ی نرگس پر خواب ترا خواب چه سود
چون طوطی خطّ تو پر بر شکر اندازدمرغ دل من آتش در بال و پر اندازد
نسیم باد صبا چون ز بوستان آیدمرا ز نکهت او بوی دوستان آید
ای تتق بسته از تیره شب بر قمرطوطی خطّت افکنده پر بر شکر