دفتر شعر
۲۹۹ شعر در این دفتر
آن ترک بلغاری نگر با چشم خونخوار آمدهخورشید قندزپوش او آشوب بلغار آمده
ای حبش برچین و چین در زنگبار انداختهبختیارانرا کمندت باختیار انداخته
از لب شیرین چون شکّر نبات آوردهایوز حبش بر خسرو خاور برات آوردهای
دیشب ای باد صبا گویی که جایی بودهایپای بند چنین زلف دلگشایی بودهای
دوش پیری یافتم در گوشه ی میخانه ئیدر کشیده از شراب نیستی پیمانه ئی
ایکه گوئی کز چه رو سرگشته می گردی چو گویگوی را منکر نشاید گشت با چوگان بگوی
ای دل اگر دیو نئی ملک سلیمان چکنیبا رخ آن جان جهان آرزوی جان چکنی
مستی ز چشم دلکش میگون یار جویوز جام باده کام دل بیقرار جوی
میا در قلب ای دل که بازی نیست جانبازیمکن بر جان خویش آخر ز راه کین کمین سازی
سحر چون باد عیسی دم کند با روح دمسازیهزار آوا شود مرغ سحر خوان از خوش آوازی
ای از حیای لعل لبت آب گشته میخورشید پیش آتش روی تو کرده خوی
آب رخ ما بری و باد شماریخون دل ما خوری و باک نداری
چه جرم رفت که رفتی و ترک ما کردیبه خوان ما خطی آوردی و خطا کردی
نه عهد کردهای آخر که قصد ما نکنیچرا جفا کنی و عهد را وفا نکنی؟
ای پیک عاشقان اگر از حالم آگهیروشن بگو حکایت آن ماه خرگهی
پرواز کن ای مرغ و بگلزار فرود آیور اهل دلی بر در دلدار فرود آی
مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنیکین مردم دین شناسی و مسلمانی کنی
ای روضه ی رضوان ز سر کوی تو بابیوی چشمه ی کوثر ز لب لعل تو آبی
زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنّابیمرا دریاب و آب چشم خون افشان که دُریابی
گل سوری دگر بجلوه گریمی کند صید بلبل سحری
ای نفس مشک بیز باد بهاریغالیه بوئی مگر نسیم نگاری
باز، هرچند که در دستِ شَهان دارد جاینیست در سایهاش آن یُمن، که در پَرِّ هُمای
یاد باد آنک دلم را مدد جان بودیدرد دلسوز مرا مایهٔ درمان بودی
در باز جان گر آرزوی جان طلب کنیبگذر ز سرا گر سرو سامان طلب کنی