دفتر شعر
۲۹۹ شعر در این دفتر
سخن عشق نشاید بر هر کس گفتنمهر را گرچه محالست بگل بنهفتن
هر که شد با ساکنان عالم علوی قرینگو بیا در عالم جان جان عالم را ببین
بسی خون جگر دارد سر زلف تو در گردنولی با او چه شاید کرد جز خون جگر خوردن
بوقت صبح ندانم چه شد که مرغ چمنهزار ناله ی شبگیر برکشید چو من
وقت صبوح شد بشبستان شتاب کنبرگ صبوح ساز و قدح پر شراب کن
ای چشم تو چشم بند مستانروی تو چراغ بت پرستان
ای صبا حال جگر گوشه ی ما چیست بگودر دل آن مه خورشید لقا چیست بگو
که بر ز سرو روان تو خورد راست بگوبراستی که قدی زین صفت کراست بگو
برو ای باد بدان سوی که من دانم و توخیمهزن بر سر آن کوی که من دانم و تو
ای چراغ دیده ی جان روی توحلقه ی سودای دل گیسوی تو
نفحه ی گلشن عشق از نفس ما بشنووز صبا نکهت آن زلف سمن سا بشنو
ای شب قدر بیدلان طره ی دلربای تومطلع صبح صادقان طلعت دلگشای تو
بآفتاب جهانتاب سایه پرور توبتاب طره مهپوش سایه گستر تو
ایکه چو موی شد تنم در هوس میان توهیچ نمی رود برون از دل من دهان تو
آن عید نیکوان بدر آمد بعید گاهتابنده رخ چو روز سپید از شب سیاه
خسرو گل بین دگر ملک سکندر یافتهباز بلبل باغ را طاوس پیکر یافته
ای پسر دامن اهل قدم از دست مدهورت از دست برآید کرم از دست مده
ای دلم جان و جهان در راه جانان باختهنرد درد عشق بر امید درمان باخته
ترک من هر لحظه گیرد با من از سر خرخشهزلف کج طبعش کشد هر ساعتم در خرخشه
ای سنبل تازه دسته بستهوافکنده بر آب دسته دسته
پری رخا منه از دست یکزمان شیشهقرابه پر کن و در گردش آر آن شیشه
تخت خیری بین دگر بر تخته ی خارا زدهخیمه سلطان گل بر دامن صحرا زده
مه بی مهر من ز شعر سیاهروی بنمود بامداد پگاه
چون سنبلت که دید سیاهی سرآمدهوانگه کمینه خادم او عنبر آمده