دفتر شعر
۳۲۳ شعر در این دفتر
خوش است در سرمه روی نیکوان دیدنهلال عید به ابروی نیکوان دیدن
آن می که هست آّب خضر شرمسار از آنساقی بیا و یک دوسه ساغر بیار از آن
شد چو شب روزم سیاه از دست توآه از دست تو آه از دست تو
کس را اگر یاری بود ای یار یاری همچو تواز یار اگر یادی کند ای یار باری همچو تو
نه صبر دارم و نه تاب و نه توان بی توتوان و تاب و صبوری نمی توان بی تو
دو دلستان که بلای دلند و جان هر دوبه جان و دل شده ام مبتلای آن هر دو
با این همه بی وفائی توسخت است به من جدائی تو
گر سر ببرندم نکشم پا ز در توپروای سر خویش ندارم به سر تو
دشمنی آن قدر که با ما توآن قدر دوستیم ما با تو
گل خوار بود چو خار بی توباشد چو خزان بهار بی تو
جان و دلم راست صد رخنه هر سوزان تیر مژگان زان تیغ ابرو
خوش تر ز طوبی است به خوبی نهال توطوبی کجا و قامت طوبی مثال تو
افکند مرد چنین گر نگه پرفن توکیست مرد نگه پرفن مردافکن تو
آمد ز خانه بیرون در دست جام بادهطرف کله شکسته بند قبا گشاده
این همه الفت به غیر از من جدایی این همهآشنایی این همه ناآشنایی این همه
ای می فروش آزادیم زین سبحهٔ صددانه دهاین سبحهٔ صددانه را بستان و یک پیمانه ده
تا لاله و گل هست میان گل و لالهبا لاله رخی کن می گلگون به پیاله
تنی دارد بنامیزد ز جان بهنه از جان من از جان جهان به
بیجهت توسن کین تاختهای یعنی چه؟بیسبب تیغ ستم آختهای یعنی چه؟
تا کلک قضا رقم کشیدهنقشی چو رخ تو کم کشیده
عادت به این مکن که کنی جور و کین همهنیکوست جور و کین ز نکویان نه این همه
جان می کندم ز تن کنارهیک لحظه مکن ز من کناره
به چرخ اگر چه فزونست از شماره ستارهندیده چرخ به نیکوئی ستاره ستاره
کشم جور از غمت ای نازنین ماهشب و روز از دل و جان ناله و آه